يك مهاجرت كوچك
صدا از بيرون ـ يا الله . . . يا الله ] مردي با شمايل و ظاهر لوطيها و قلندرها و حتي دراويش تهران قديم وارد ميشود[ سلام عليكم حضرت آقا بهبهاني ـ و عليكم السلام و رحمة الله.
قلندر ـ يا حق شيخنا، خدام و عمله و اكرة شاه ري، عبدالعظيم جانم فداش، فرمايش كردن يه سيد عالي از تهرون اومده مجاور ضريح، حجره ستونده، بلكم مجاور بخواد بشه، مخلص كلوم اين كه طلبون كنون راه افتيديم، بلكه حضرت آقا رو بجوريم، دشت امروز ما رو با دستاش بركت بده. چه كنيم، مام يه جورايي كنار آقا مجاوريم. به قلندري هم راضي هستيم، اما حيرونم كه قسمت چيه، هميشة خدا كميت عرادهمون لنگ ميياد. قسمته لابد، اينم از پيشوني ما . . . ، آقا تسبيح داريم، چند رقم . . .
بهبهاني ـ قلندر . . . بندة خدا. چرا ميان اين همه زاير، ما را جستي؟
قلندر ـ قسمت است عشق، است.
بهبهاني ـ رها كن مرد، مرا رها كن.
قلندر ـ جون آقا دامنتو ول نميكنم. مگه شما منو ميشناسي؟ تو همة هفت اقليم ]بهبهاني عبايش را از دسترس قلندر كنار ميكشد[
از من مجهولتر نيست تو اين دنيا اكراه ميكني آقا؟ به آقا عبدالعظيم من پاكم.
بهبهاني ـ نه نه، تو بي عذر و تقصيري . . . ، چيزي نيست. عذرمندم.
قلندر ـ چرا آقا چيزي هست. ـ تو نگاه شما كراهت و شماتت هست. من جسارتي كردم؟ ميدونم! اشتغالات داريد فيالحال. اما من به قصد كاسبي اومدم. كاسب اومدم، حبيب اومدم، اگر چيز ديگهاي شده بفرماييد.
بهبهاني ـ نه . . . ، البته بله. چيزي شده. كلام شما شبيه كلام اوباش است كه حرمت نگه نميدارند و قداره ميبندند و در مسجد و مأذنه مست و دريده فرياد ميزنند و به دين و عالم دين هتاكي ميكنند.
قلندر ـ آقا من سگ شما هستم. اينهايي كه گفتيد من كردم؟
بهبهاني ـ ] ميخندد[ نه آقا، شباهت زبان و كلام را عرض كردم. در نهايت قضاوت بندة خدا بر ظاهر است. ظاهر شما شبيه آنها بود، اما از باطن شما بوي خوشي ميآيد گويا.
قلندرـ خدا كنه آقا، به دعاي شما كه همين طورهاست . . . ، من كمترين حتي نميدونم شما كي هستيد. همين طوري نور باطن شما منو كشونده تا به اين جا. خب، عواميم، بياجازه آمدم، آقا حلال كن . . .، اگر هم دردي داري به قلندر بگو. ما ذرهايم البته، ولي بگذاريد اين سنگيني قلب شما با من عوام الناس كالانعام سبك شه.
بهبهاني ـ با صفا هستيد آقا. با صفاييد . . . ، مطلبي نيست. در مسجد شاه، همان پيش آمد كه عرض كردم. شمشير را به كف زنگي مست دادند. به علما فحش دادند، ناموس مردم را زدند و خلاصه محشر صغري بپا كردند از براي بقاي ظلم و ارعاب احرار.
قلندر ـ آقا فهميدم، . . . ، فهميدم آقا. داستان مسجد شاه رو يكي از زوار گفت. اونها قدارهكش بي ناموس بودن. نه قلندر بودن نه درويش . . . ، يعني حالا چي؟ شما، مؤمنين رو تنها گذاشتيد. . . ، آقا ببخشيد شما حضرت آقاي . . .
بهبهاني ـ ] يك خورده[ عجب حرفي زدي قلندر. تنها گذاشتم؟ هرگز، هرگز، نه ترسي از محاربه دارم و نه نفريني به خلق. استقامت ميكنم. . . ، سرتان را درد نميآورم. شما هم استقامت كنيد.
قلندر ـ هر روز ظلم اين فراشهاي حكومت بيشتر هول به دل آدمها مياندازه. ما كه فقط سرمون رو آويزون كرديم و به كرم ارباب صفا دلخوشيم.
بهبهاني بسيار خب. رها كنيم . . . ، خب . . . چه داري مرد؟
قلندر ـ عرضه دارم خدمت آقاي خودم، انگشتر، تسبيح و مهر و كتاب، والسلام.
بهبهاني ـ بنده هم عرضه دارم خدمت برادر ديني و قلندر خودم. خودم تسبيح خودم را يا با گل ميسازم يا با چوب ميتراشم. مهرم را هم خودم خشت ميزنم. ميماند كتاب كه چه داريد؟
قلندر ـ ]بقچهاي را باز ميكند و كتابي را در ميآورد[ ] كتاب را به بهبهاني ميدهد[ امروز همين يكي است آقا.
]بهبهاني كتاب را نگاه ميكند / لبخندي ميزند / كتاب را بر ميگرداند[
بهبهاني ـ شرمنده برادر. اين كتاب براي من چيزي نميارزد، اما خدا از مؤلفش قبول بدارد.
قلندر ـ آقا اين تقريرات دروس سيد عبدالله بهبهانيست آقا . . .، بفرماييد اين مهر آقا . . .، ]ناگهان مهر پايين نامه را روي ميز ميبيند / دوباره به مهر كتاب نگاه ميكند / دوباره به نامه / ناگهان ميفهمد[
قلندر ـ الله اكبر. آقاي بهبهاني . . . ، آسيد عبدالله بهبهاني . . . ، ]خود را روي دست بهبهاني مياندازد[ آقا غلط كردم. شناختم . آقا العفو ] دستش را ميبوسد[
بهبهاني ـ بلند شو . . . ، بلند شو مرد . . . ، اين چه كاريست . . . ، به مولا كه قبيح است درويش.
]قلندر به خود ميآيد و كنار ميكشد[
بهبهاني ـ براي مخلوق خدا اين كارها را ميكني؟
قلندر ـ ببخش آقاي من . . . ، از خود بيخود شدم . . . ، شما مخلوق خوب خدا هستيد.
بهبهاني ـ نه برادر همه مخلوق خداييم و بيگناهي ما پيش از تكليف بود. اصلاً از كجا ميداني من بندة خوب خدا هستم؟
قلندر ـ فرمايش ميفرماييد؟ شما . . .
بهبهاني ـ اگر قرار بر اين باشد كه بندهاي در انتظار تعظيم و تكريم و دست بوس و پابوس بندگان ديگر خدا باشند، بندگان ديگر هم چشم به دست و پاي بندگان ديگر داشته باشند كه آنها را ببوسند، بندهگي و آستان بوسي خدا كجا ميرود؟
قلندر ـ ]ناگهان ميايستد [ آقا . . . ، اين همه سال گويا دنبال يك حرف بودم، و آن يك حرف همين بود . . . ، ]بساطش را بر ميدارد[ يا مولا.
بهبهاني ـ كجا مؤمن؟
قلندر ـ اينقدر فهميدهام كه هر چيز سرّي دارد و كار آدم عالم هم سرّ دارد. ميروم بگويم شما اينجاييد.
بهبهاني ـ كجا آقا، نرويد.
قلندر ـ به سر جدتان كه قصد شما فقط زيارت نيست . . . ، نگران نباشيد، اهلش ميآيند و به شما ملحق ميشوند. يا حق.
]نور ميرود[
]نور ميآيد[
]حجرة آيت الله بهبهاني / بهبهاني نشسته است و قلندر كنار اوست / صداي ياالله چند نفر كه نزديك ميشوند.[
بهبهاني ـ برادر كار خودت را كردي.
قلندر ـ من كاري نكردم حضرت. ظلم ظالم كرد و فرياد مظلوم كه از گلوي شما در اومد. آقايان علما آمدند كه همقطارهاي شما هستند. من سينه به سينه خبر رسوندم. مردم ياري كردن، دسته دسته دارن به شهرري مييان.
بهبهاني ـ عجله كرديد. ميخواستم قبل از اينكه ازدحام مردم عصباني ازدياد هيجان كند، با آقايان صلاح و مشورت كنم.
قلندر ـ از آن چاره نبود. شما كه نميتونيد خودتون رو پنهان كنيد آقا.
]دو نفر وارد ميشوند / صدر العلما و حاج محمدتقي بنكدار هستند[
]صدرالعلما زودتر ميرسد[ ] با بهبهاني روبوسي ميكنند[ ] همه ايستادهاند[
بهبهاني ـ جناب آقاي صدر العلما. خوش تشريف آورديد.
صدرالعلما ـ زودتر بايد ميرسيدم. نامه شما به دستم رسيد تا اطاعت امر كنم و همراه شوم، دير شد، خبر رسيده كه مردم ده ده و صد صد ميآيند. گروهي معترض به اهانت به آقايان كسبه. گروهي برآشفتة واقعة مسجد شاه، گروهي هم به هواخواهي مجتهدين و علما. اينها جا و مكان و آذوقه ميخواهند.
بهبهاني ـ شما كه تنها براي رتق و فتق امور بست نشينها نيامدهايد.
صدرالعلما ـ اگر بتوانم كه كاري نيست. حاج محمد تقي بنكدار ]اشاره به همراه خود ميكند[ و اخوي ايشان آقاي حاج حسن خان هم، خرج و برج جمع معترضين را متقبل شدهاند.
حاج محمد تقي ـ آقاي طباطبايي و آقا ميرزا محسن هم امروز به شما ميپيوندند.
قلندر ـ آقا به من كمترين هم كاري بديد. بلكه از اين كرور جمعيت در راه يكي ما رو دعاي خير كند ]ميخندند[
صدرالعلما ـ ايشان؟
بهبهاني ـ اهل صفا آقايان. انشاء الله اهل وفا هم هستند.
صدرالعلما ـ پس جناب درويش / مصفي، گوش بگيريد به عرايض بنده. بسيار كاغذ ميخواهيم و بسيار قلم.
قلندر ـ عجب. فكر كردم مهر و تسبيح ميخواهيد براي مردم.
صدرالعلما ـ اينها را همة ملت دارند هميشه بحمدالله . . . ، شما ديگر چه در توان داريد؟
قلندر ـ هيچ . . .، تازه ميخواستم بگويم اگر چماق و قداره و سه تيزك و . . .
]همه شماتت بار به او نگاه ميكنند[
قلندر ـ ببخشيد. محض احتياط عرض كردم. اگر اين فراشها و اجامر قصد تعرض داشتند. . . ،
صدرالعلما ـ برادر من، چماق و قداره و امثال ذالك، اسباب و زبان اهل حكومت است. ما كه قصد محاربه و جهاد نداريم. ما معترض به حوادث اخيره هستيم و بستنشين. مينشينيم و طومار مينويسم و امضا ميكنيم. برادران و خواهران را وعظ ميكنيم كه بفهمند رعيت بودن تا كي؟ التفات كردي برادر. اصلاً اساس اعتراض ما همين تمشيت و ارهاب ملت است، با آلات قهريه جهت استحكام ستم و ساكت ماندن آحاد مردم. . . فهميدي اگر، برو و آنچه گفتيم انجام بده و به بقيه بفهمان . . . به هر زبان كه تو داني.
قلندر ـ ]بلند ميشود [ به هر زبان كه تو خواهي قربانت شوم. . . الساعة، ]خارج ميشود[.
]حاج محمد تقي بنكدار و يكي دو نفر صندوقهاي كوچكي را به حجرة بهبهاني ميآورند و پيش چشم او ميچينند[ ]از داخل صندوقي كليدي آويخته، به نامهاي در ميآورند[
بهبهاني ـ آقاي بنكدار. بفرماييد صندوقها چيست؟
محمد تقي بنكدار ـ اين صندوقها پر است از كليد حجرههايي كه در بازار و در مدارس علميه به اعتراض بسته شده و نزد شما آمده، تا حرف ملت شنيده نشود، حجرهها مقفول و كليدهاي در صندوق هستند.
بهبهاني ـ عجب . . . ، عجب . . . ، الله اكبر. فيالواقع چه بايد كرد كه از جهت همراهي. ملت بسيار جلوتر از ما هستند گويا صدرالاسلام . . .،
صدرالاسلام ـ بله حضرت آقا ] از ايران حجره متوجه هياهوي جمعيت ميشود و گويا كسي را ميان جمعيت ميبينيد و از دور سلامي و دست به سينهاي ميكند [ آقا ميرزا محسن و آقاي طباطبايي وارد صحن شدند.
بهبهاني ـ برويم پيشباز آقايان. البته استخطار داريد ما ميزبان هستيم همه ميهمان آقا عبدالعظيم حسني هستيم.
صدرالاسلام ـ آقا اشاره ميكنند آنها ميآيند. ـ اما گويا نميتوانند از ازدحام جمعيت بگذرند. ميگويند بسم الله آقا، از همين جا شروع بفرماييد.
]بهبهاني به كنار ايوان ميآيد و سخن آغاز ميكند[
بهبهاني ـ بسم الله الرحمن الرحيم. ميهمانان حرم عبدالعظيم حسني السلام عليكم. كاش تنها به زيارت آمده بوديد و نه به تعظلم، اما گريزي نيست كه اين روزها ظلم و جور و تعدي حكام به جايي رسيده كه جز حرم مطهر اولياء الله جايي براي گرد هم آمدن سوتهدلان نيست. محترمين و معتمدين كوي و بازار را به شلاق بستند، امروز آنها و همراهانشان اين جا هستند، علما و مجتهدين قاطبه مسلمانان را هتك حرمت كردند و ناسزا گفتند كه در ميان شماييم. اجامر و اوباش پردهاي ندريده، نگذاشتند و هر دم از اين باغ بري ميرسد.
]ناگهان مردي زخمي با لباس خونين به همراه حاجي بنكدار وارد ميشوند[
صدرالعلما ـ حاجي يا علي. اين ديگر كيست؟
بنكدار ـ حضرت آقا از دسته گلهاي عسكر گاريچي رذل پدر سوخته است . . .
المعذرة آقايان . . . روزي نيست كه در راه قم به ري و دارالخلافه و بالعكس عسكر گاريچي احدي را مضروب نكند، آنهم سه دو پول سياه. اهل بيت مسافر و زاير را اگر به انحاي مختلفه لخت نكند، در بيابان رها ميكند. حالا حامي او كيست؟ آنان كه رياست طرق و شوارع و دروازهها را دارند، همه حكومت راه را به اين گاريچي دادهاند. اين يكي هم را با زن و فرزند زندهاند و رها كردهاند.
]به گردن مرد مجروح صندوقي است كه در آن نيمه باز است[
]صداي صلوات و عزاداري جمعيت[
بهبهاني ـ به گمانم اين صندوق هم بوي فاجعه ميدهد.
]بنكدار صندوق را ميگشايد / در صندوق پر از كاغذهاي لوله شده و طومارست به آنها نگاهي مياندازد و هر يكي را دست كسي ميدهد[
بنكدار ـ طومار اعتراض اهالي ري و قم و تهران است به عسكر گاريچي. خواستار عزل او از اياب و ذهاب مسير هستند. جان مردم به لب رسيده.
بهبهاني ـ آقاي صدرالعلما جنابعالي يا سرور ديگري رشته سخن را در دست بگيريد، من امانم بريده شد. ]با اندوه بسياري مينشيند / صدرالعلما به ايوان ميرود[
صدرالعلما ـ ايجاد يك خانه، يك عدالت خانه براي دستگيري مظلومين و احقاق حق مردم از سوي علما و با حمايت كافة مردم، از حقوق حقّة مسلمين است.
]سخنان صدرالعلما فيد ميشود و به داخل حجره باز ميگرديم[
]آقا سيدجمال افجهاي وارد ميشود / مردي پنجاه ساله و تكيده و با عبا و بي عمامه[
آقاي سيد جمال ـ اي خاك بر سر ما. خاك بر سر ما. السلام عليكم و رحمة الله.
از ماست كه بر ماست آقايان علما از ماست كه بر ماست. وقتي امام جمعه كه لباس پيغمبر را پوشيده براي دامادي شاه، تن به هر خفتي ميدهد، اين موسيو نوز بلژيكي هم لباس علما را ميپوشه و قليان ميكشد و حيثيت ما را به مسخره ميگيرد.
صدرالعلما ـ آقا حالشان خوب نيست. شما هم كه آقا سيد جمال، هميشه رگ سيدي شما جوشان است.
آقا سيد جمال ـ جوشان نشود؟ چطور جوشان نشود؟ از افجه كه خاك من است تا اين جا جگرم را خوردهاند. ]دست در جيب ميكند و عكسي در ميآورد[ ] در عكس ميبينم كه نور بلژيكي در حال كشيدن قليان همراه با لباس روحانيت است (عكس در كتب تاريخ موجود است[ اين هم فتوگراف ]همه نيم نگاهي مياندازند و با تأسف سر تكان ميدهند[
بهبهاني ـ آقايان، آقايان. گوش كنيد. حضرت آقاي طباطبايي هستند.
]صداي سخنراني طباطبايي از صحن[
بنكدار ـ الحمدالله. ايشان هم رسماً به ملت پيوستهاند ]همه گوش ميدهند[
صدا ـ هيچيك از نمايندگان اصناف و نه هيچكدام از عوام و خواص و نه از مجتهدين و علما كه فيالحال در اين جا جمعند، غرض و مرضي ندارند و با هيچ كس طرف محاربه نيستند. فقط اجراي قانون اسلام را ميخواهند و ميخواهند كه همان، مجري گردد. تمام نامههايي كه در اين ايام براي علماي ولايات و رؤساي مملكت نويسانده شده، همين مضمون را دارد.
]صندوق ديگري وارد ميشود / در صندوق باز ميشود / صدرالاسلام و بهبهاني كاغذهاي داخل صندوق را نگاه ميكنند[
صدرالعلما ـ آقا سيد جمال. بفرماييد. ملت حواسشان جمع است. برخي نامه نوشتهاند در باب اعتراض، مفسدهاي كه در پشت ازدواج امام جمعه با اولاد مظفرالدين شاه است. حالا جگر تفتيدة شما خنك شد، آقا سيد؟
آقا سيد جمال ـ الحمدالله، اما چه سود كه اگر دردم يكي بودي چه بودي؟
]حاج بنكدار از صفحه خارج ميشود و باز ميگردد / در دست صندوقي دارد / آن را زمين ميگذارد/ در صندوق را باز ميكنند / صندوق كوچك محتوي پسته و يك نامه است /[ ]حاج بنكدار ميخواند[
حاج بنكدار ـ از رفيق غريب بعيد حاج محمدرضا به حضرت آقاي بهبهاني سلمه الله، تنم دور و دلم در خانه ميتپد.
]حاج بنكدار پستهاي را ميشكند پوك است / بهبهاني و صدرالعلما نيز[
بهبهاني ـ پيغام است آقايان. حاج محمدرضا را از رفسنجان تبعيد كرده است.
صدرالعلما ـ درختان پستهاي كه بي حاج محمدرضا ميوة پوك ميدهند.
آقا جمال ـ خطر از اينها بيشتر است آقايان. ساعتي قبل خبر رسيد كه حاجي به تبعيد رفته. پستة پوك يعني آنكه ميخواهند حاجي را در تبعيد سر به نيست كنند و بيتش را بيسر و سامان.
بهبهاني ـ به آقايان بفرماييد تبعيد حاج محمدرضا را از نظر دور ندارند در سخنانشان. بقية احرار تبعيدي نيز مغفول واقع نشوند.
]صداي سخنراني ديگري بلند ميشود[
]همه بر ميخيزند و از ايوان نگاه ميكنند/[
صدرالعلما ـ الحمدالله. حاج مرتضي آشتياني هم مزيد شد.
صداي حاج مرتضي ـ ما به واسطة آنكه امنيت از دولت نداريم به حضرت عبدالعظيم متحصن شده و از همه استمداد ميطلبيم و بديهي است كه اي بسا، در اقصي نقاط، آقايان ساير بلاد براي حفظ و حراست خود موجبات انقلاب را فراهم سازند.
]ناگهان قلندر با عجله از در ميآيد و انبوهي كاغذ دارد[
قلندر ـ آقا. . . ، آقا. . . ، حضرت آقا! از همين جا تا دارالخلافه را از كاغذ و طومار پر كرديم. كار به تلگرافات رسيده. بفرماييد كاغذ آخرين تلگراف. اميربهادر جنگ، با شاه حرف زدهاند، ميخواهند بيايند منت كشي آقايان بلكه از تحصن دست بردارند. هم الآن دويست تا غلام كشيك خانه شاهي سر در مقبرة ناصرالدين، يه لنگه پا ايستادن. ]در ميان حرفهاي قلندر بهبهاني متن تلگراف را ميخواند[ خود اميربهادر آمده، رخصت بگيره با حضرات اختلاط كنن كه بفهمن چه طور شد كه اين طور شد.
]همه ميخندند[
بهبهاني ـ مؤمن همه چيز را كه خودت گفتي. ما شاء الله تلگراف متحركيد شما.
]امير بهادر وارد ميشود[
امير بهادرـ السلام عليكم و رحمة الله، حضرات آيات. بنده گوش هستم. بفرماييد.
]همه پاسخ ميدهند[
بهبهاني ـ بفرماييد بنشينيد اميربهادر خان. حقير اهل مجامله و تعارف نيست و شرايط نيز اقتضاي تعارف نميكند. خواستهاي متحصنين را نوشتهايم كه خواست ملت است.
آقا جمال ـ بله. بيتعارف، خري خواست با دختر قاطر عروسي كند، ملتي را گوسفند كردند.
بهادر ـ به اهل بيت سلطان اهانت ميكنيد؟ ] به حال سكته ميافتد[
]بيرون صداي همهمه و شليك و زاري[
]به بيرون مينگرند[
صدرالعلما ـ غلامهاي كشيك خانه به جان مردم افتادهاند آقا.
بهبهاني ـ به شاه بفرماييد بنده و رفقا اين جا هستيم تا گوش شاه به صداي ملت آشنا شود. قلندر، اعلاميه تحصن را بخوان.
قلندر ـ اينكه مرده آقاي بهبهاني.
بهبهاني ـ موت انواع دارد مؤمن. يكي از آنها موش مردگي است.
]قلندر به پا خاسته ميخواند[
قلندر ـ ]خطاب به امير بهادر كه حالش بد و نيمه بيهوش است[
تأسيس عدالتخانه در تمام شهرهاي ايران براي جلوگيري از ستمگري حكام اجراي قوانين اسلام دربارة مردم به طور يكسان.
عزل موسيو نوز.
عزل علاءالدوله از حكومت تهران.
برداشتن عسكر گاريچي از راه قم.
بازگرداندن حاج ميرزا محمدرضا از تبعيد.
بازگرداندن توليت مدرسة خان مروي به حاج شيخ مرتضي.
كم نكردن توماني دهشاهي از مواجب و مستمريات.
]قلندر نامه را روي سينة اميربهادر مياندازد / همه ميروند / نور صفحه عوض ميشود/ تنها اميربهادر به همان حال مانده / گويا مكان دربار است / سفير عثماني كه با كلاه عثماني مشخص است وارد ميشود و اعلاميه را از روي امير بهادر بر ميدارد / مشيرالدوله وارد ميشود[
سفير عثماني ـ جناب مشيرالدوله، بنده به عنوان وزير مختار عثماني مكلفم اعلاميه متحصنين عبدالعظيم را به شما كه وزير امور خارجه مملكت ايران هستيد بدهم تا به حضور مظفرالدين شاه برسانيد.
]مظفرالدين شاه وارد ميشود و نامه را ميگيرد[
مظفرالدين شاه ـ به سفير عثماني بنويسيد كه خواستهاي آقايان پذيرفته شده و خود آنان با شكوه و پاسداري به تهران باز گردانده خواهند شد.
. . . مشيرالدوله، يكوقت انقلاب نشود، ما اينقدر كوتاه ميآييم.