تبليغاتX
سطر های بازی
ادبیات نمایشی-نمایشنامه های ایرانی -ترجمه ی نمایشنامه-نقد نمایشنامه-مقالات تئوری

 جایی کوچک برای عدالت

سید مهردادضیایی


]صداي سكوت دشت / صداي پيچيدن باد در درختان / صداي پرندگان و وحوش / مظفرالدين‌شاه همراه علي‌خان امين الدوله صدراعظم و يك فراش، دوربين كشيده نگاه مي‌كنند / مظفرالدين شاه با يكدست دوربين را بر چشمش نگاه داشته و با دست ديگر عصايي را براي دادن علامت بلند كرده است / امين الدوله هم در سكوت دوربين كشيده، اما دست آزادش را هر از گاه به علامت نفي رو به بالا تكان مي‌دهد. فراش هم همين طور / مظفرالدين شاه بر عكس به علامت تأييد، عصايش را به پايين تكان مي‌دهد / اين حركات در پاسخ همديگر چند بار تكرار مي‌شود تا جايي كه مظفرالدين شاه با قاطعيت عصا را پايين مي‌دهد / ناگهان صداي نفير و كرنا و دهل شكار بانان / لرزش سم ضربه‌هاي از گريز حيوانات شكاري / مظفرالدين‌شاه و امين الدوله و فراش تفنگ به دست مي‌گيرند/ مظفرالدين شاه تفنگ را روي سه پايه‌اي قرار مي‌دهد تا درست تنظيم كند / امين الدوله و فراش شليك مي‌كنند / مظفرالدين‌شاه از جا مي‌پرد و خشمگين مي‌شود[

مظفرالدين شاه ـ مگر من عصايم را پايين بردم يا علامت دادم كه شليك كرديد؟

امين الدوله ـ فدايت شوم محو آن غزال شدم.

مظفرالدين شاه‌ ـ اگر كسي نداند گمان مي‌كند، به جاي غزال خاتون ديديد، هول برتان داشت، به جاي آنكه به ناز و كرشمة او نگاه كنيد، بيجانش كرديد.

امين‌الدوله ـ خاتون پُر ناز و كرشمه در اين صحرا چه مي‌كند؟

مظفرالدين‌شاه ـ اين طور كه عمله و اكرة ما و شما و اهل سلطنت و اين رعيت فقير درخت مي‌اندازند و وحوش را شكار مي‌كنند بعيد نيست همين جا‌ها خيابان شود از قبيل لاله‌زار در سالهاي آتيه. آن وقت مي‌خواهم ببينم به كرشمه جات شليك مي‌كني يا كار ديگر.

امين الدوله ـ چه كند بي‌نوا ندارد بيش.

مظفرالدين شاه ـ اختيار داريد. شما كه بي نوا نيستيد. في‌الواقع دارايي شما از ضياع و عقار و خدم و حشم و ابنيه و نقود . . . ،اگر بيشتر از ما نباشد كه سلطان مملكتيم كمتر نيست. آن وقت شما درويش بي‌نوا هستيد؟ لابند بنده هم قطب دراويش هستم.

امين‌الدوله ـ في‌الواقع آنچه داريم از ارثيه سلطنت شاه بابايمان داريم و از صدقة سر شما.

مظفرالدين شاه ـ بله. اگر سلطنت مستقيم‌تر از اين به اولاد فتحعليشاه و شاه باباي همة ما مي‌رسيد اي بسا بنده صدراعظم شما بودم نه شما صدراعظم ما.

امين‌الدوله ـ صدراعظمي براي شما براي بنده نعمت است.

مظفرالدين شاه ـ ]سكوت مي‌كند و به سويي ديگر خيره مي‌شود[

امين‌الدوله ـ جسارتاً اين سكوت از چه بابت است؟

مظفرالدين شاه ـ به اين فكر مي‌كرديم كه آنقدر كه ما بر سر هم منت مي‌گذاريم و براي هم نعمت و نقمت مي‌شويم،‌ براي رعيت هم اسباب نعمت هستيم يا خير؟

امين‌الدوله ـ عجب . . . ، عجب . . . .

مظفرالدين شاه ـ بله آقاي شاهزادة صدراعظم، شنيدن اين حرف‌ها بايد هم شما را شگفت زده كند.

امين‌الدوله ـ حضرت خاقان امروز چندان سر كيف و تر دماغ نيستيد. الحمدلله، شكار در پنجه و باده در كف و يار . . . .

مظفرالدين شاه ـ الحمدلله . . . ، الحمدلله كه غمي نداريم.

امين‌الدوله ـ حضرت اگر از اينكه پيش از شما، جان نثاران شكار را زدند، شكار شده‌ايد كاري ندارد. اين همه زمين و اين همه شكار. همه ملك خودتان است. بزنيد و كيفش را ببريد.

مظفرالدين شاه ـ ما كجاييم در اين بحر تماشا تو كجا؟

امين‌الدوله ـ ما زير ساية شما.

مظفرالدين شاه ـ في‌الواقع اين زبان پاسخگوي شما برابر است با كل شازدگي‌تان.

امين‌الدوله ـ من سكوت اختيار مي‌كنم قربان. اعصاب شما در اين چند ماهه بسيار ضعيف شده است.

مظفرالدين شاه ـ بله. بسيار ضعيف شده است. ضعيف بود، ضعيف تر شده و بدتر از همه آنكه دوست نداريم هيچكدام كه بگوييم اين ضعف و فتور اعصاب از چيست؟ . .

امين‌الدوله ـ از چيست قربان.

مظفرالدين شاه ـ بله لابد شما نمي‌دانيد از چيست؟ . . . بندة خدا اگر مي‌خواستي در اين باب حرف بزني كه اين طور نمي‌گفتي تا من خودم بگويم.

امين‌الدوله ـ شما بفرماييد خودتان را سبك كنيد.

مظفرالدين شاه ـ مگر از آجيل شب يلدا رودل كرده‌ايم كه خود را سبك كنيم.

امين‌الدوله ـ بنده هر چه مي‌گويم شما عصباني‌تر مي‌شويد. اين طور كه نمي‌شود رشته سخن را ادامه داد.

مظفرالدين شاه ـ شما نادان و كم هوش نيستيد امين‌الدوله. بسيار هم زيرك و سياسيّه. اما گويا آن طور كه ما و شما به دنيا نگاه مي‌كنيم به كار نمي‌آيد. يعني كم‌كمك، قوتّش را دارد از دست مي‌دهد. شما مي‌فهميد چه مي‌گويم، اما به راه خودتان مي‌رويد.

امين‌الدوله ـ ]سكوت[  بله، داد و بيداد و قيل و قال اين رعيت را مي‌گوييد كه به حق خود راضي نيست . . . حضرت خاقان عرض مي‌كنم كه گوشت غزال از همة اين حرفها بهتر است.

مظفرالدين شاه ـ اينكه حق رعيت چيست درست نمي‌دانم. اما گويا ما هم كه سلطان باشيم تكاليفي داريم كه بايد انجام دهيم.

]فراش‌ها تكه‌هاي قصابي شدة غزال را مي‌آورند[

امين‌الدوله ـ افتخار بدهيد آشپز باشي شما اين بار من باشم.

مظفرالدين شاه ـ بفرماييد. سلاخي و قصابي را ديگران كردند،‌ شما بريان و كبابش كنيد.

]امين الدوله پشته‌اي شاخه را از گوشه‌اي مي‌آورد و شروع به شكستن آنها مي‌كند[

مظفرالدين شاه ـ مي‌گوييم علي خان.

امين‌الدوله ـ به گوشم سلطان من.

مظفرالدين شاه ـ در فرنگ كه بوديم بلا اختيار متوجه اموري شديم كه تا به حال چندان به آن عنايت نداشتيم.

امين الدوله ـ  خب آن جا دنياي ديگري‌ است.

مظفرالدين شاه ـ بله. جاي ديگري هست، ولي انسان كه انسان است آقا . . . ،

امين الدوله ـ  منظورتان چيست؟

مظفرالدين شاه ـ تاريخ آنجا‌ها را خوانده بوديم ولي اين بار به عينه ديديم. براي اين كنستيتوسيون خيلي آدمها آن جا كشته شدند و قصابي شدند و كباب شدند. في‌الواقع براي آنكه همان طور بشود كه اميركبير مرحوم خيالش را داشت، آن جا چند صد‌سالي خون و خون ريزي بود.

امين الدوله ـ  خدا رحمت كند ميرزا تقي خان را، سودايي بود، حتي شاه را هم چندي سودايي كرده بود.

مظفرالدين شاه ـ سودا و صفرا را به اطبا واگذار علي‌‌خان. آن جا آن همه خون ريخته شد تا دارالشوراي ما بشود پارلمان. رعيت از هر جنس كه هست كسي را انتخاب كند بيايد در شورا، حرفش را بزند، حقش را بگيرد.

امين الدوله ـ  اين كه نمي‌شود هر كه انتخاب كند و حرف بزند و حق بگيرد. حق را شما مي‌دهيد.

مظفرالدين شاه ـ چرا نمي‌فهمي صدراعظم؟ در آن جا فقط عمله و اكره و فراش‌هاي شاهان نبودند كه ملت را قصابي و كباب كردند. موزه‌ها و كتابخانه‌ها و اين قبيل محلات آنها پر است از نشانه‌هاي شاهان و شاهزادگاني كه همين سرنوشت را پيدا كردند، آن هم به دست ملت عصباني؛ مثلاً قهوه قجري يا چه مي‌دانم شامپاين قجري يا كوفت ديگر خودشان.

امين الدوله ـ  ]مشغول خرد كردن گوشت است كه دست خود را مي‌برد[ آخ دستم. بريدم حضرت والا. گوشت اين غزال‌ها هم سفت شده از بد روزگار.

]صداي بال زدن كبوتر / توجه امين‌الدوله و مظفرالدين شاه به آسمان جلب مي‌شود[

مظفرالدين شاه ـ كبوتر‌ها اين جا چه مي‌كنند؟

امين الدوله ـ  كفتر چاهي‌هاي اطرافند. از باغات و جاليزجات مي‌آيند.

مظفرالدين شاه ـ خير آقا. اهلي هستند. بعد از اين همه سال، توفير كبوتر اهلي و وحشي را مي‌فهميم. بگوييد بگيرندشان. گمانم چيزي به پايشان دارند.

امين الدوله ـ  فراش‌ها. بگيريد چند تا از اين كبوترها را. بلكه كنار غزال زميني، سينه و بال كبوتر‌ هوايي هم به نيش كشيديم.

مظفرالدين شاه ـ نكشيد هيچكدامشان را.

]فراشي قفس كبوتر مي‌آورد / مظفرالدين شاه در قفس را باز مي‌كند و نامه‌اي را از پاي كبوتر مي‌گشايد[

مظفرالدين شاه ـ نگفتم علي خان . . . ]باز مي‌كند و مي‌خواند[ الله اكبر . . . ، الله اكبر . . . ، گوش بگير صدراعظم، ببين چه نوشته در كاغذ پاي اين كبوتر نامه بر:

سلطان مملكت مظفرالدين شاه قاجار، اين كبوتر اگر براي شما نشان حرّيّت نيست،‌ در تاريخ يكي از نشان‌هاي حرّيّت بوده و هست. همان امر خدادادي كه شما با قدرت مطلقة خود از آحاد اين مملكت دريغ داشته‌ايد و در اين دريغ، بيشتر اندروني و بيروني شما از خوانين گرفته تا شاهزادگان و تازه به دنيا رسيدگان، شريك هستند. ملت آگاه است كه طبع شما نرم‌تر و خوي مستبدانة شما كمتر است. پس صداي ملت را دريابيد زيرا شجرة قاجار رو به افول و سستي مي‌رود، علف‌هاي هرز، آن را خورده‌اند و بيماري و فساد جانش را گرفته است و آنگاه كه حكومت با قواي قهريه ساقط شود، آشوب و بلا، رطب و يابس را با هم طعمة آتش مي‌كند و از ايران چيزي باقي نخواهد ماند. اگر در زمان پدر سلطانتان در تبريز وليعهدي كرده، از قضايا بي‌خبر بوده‌ايد، بدانيد كه اكنون عذري نداريد و في‌الحال كه فرنگ نيز رفته‌ايد مي‌دانيد كه حقوق حقة انسان‌هاي اين ملك كم‌تر از انسان‌هاي فرنگ و ينگة دنيا نيست كه خداوند انسان‌ها را برابر آفريد. نه صنعت داريم نه اسباب تمدن از قبيل مدرسه و دارالعلم و روزنامه و تياترو نه اهم از آنها پارلمان يا همان دارالشورا. كاري كنيد پيش از آنكه محشر صغري بر پا شود.

مظفرالدين شاه ـ بفرماييد آنچه در فكر مغشوش ما مي‌چرخد اين جا بيان شده، بفرماييد براي مطالعه مجدد بد نيست ]كاغذ را به سوي امين‌الدوله مي‌گيرد[

]امين الدوله كه در حين خواندن كاغذ، سر خود را به روشن كردن آتش در منقل سلطنتي گرم كرده بود، كاغذ را مي‌گيرد و آن را در منقل مي‌اندازد[

امين الدوله ـ  وقعي نگذاريد به اين حرف‌ها حضرت خاقان. كبابتان را ميل بفرماييد كه خوش عطري دارد غزال وحشي. حالا صيد شده يا رها، توفير نمي‌كند.

مظفرالدين شاه ـ اگر اين نامه مرا به عمل وا نمي‌داشت، رفتار شما وا مي‌دارد . . . ، دستور مي‌دهيم جلسه‌اي با آقايان وزرا و مشاوران و رجل سياسيه منعقد شود. حرفها دارم كه بايد گفته شود . . .

 ]امين الدوله  دوباره،‌اشاره به منقل مي‌كند[

مظفرالدين شاه ـ نه علي خان، سالها در پاي خوان رنگين و منقل سنگين حرف زديم. بر صندلي مي‌نشينيم در كنار هم و مذاكره مي‌كنيم، شايد اين بار خيري ديديم. عجله كنيد.

]فراشي در كنار شاه، خبر جلسه را جار مي‌زند / فراش‌ها و صحنه ياران صندلي‌ها را مي‌گذارند در دو رديف چپ و راست شاه و در عرض صحنه به سمت دوربين[

فراش ـ اليوم جلسة بزرگان و اعيان و وزرا و مشاوران در حضور مظفرالدين شاه قاجار براي مذاكره و مشاورده در باب حوادث اخير مملكت در كاخ منعقد مي‌شود ]روي هر صندلي لباسي به نمايندگي شخصي مورد دعوت گذاشته مي‌شود[

مظفرالدين شاه ـ سلطنت ايران بر حسب شأن و مقام خود، به مقتضاي وقت و زمان، بسيار عقب افتاده. خيلي بايد جد و جهد و كوشش كرد تا به همسايگان و دول همجوار خود برسيم. لذا تعويق در اجراي اصلاحات و تأمل در كارها، ابداً روا نيست. چه هر قدر زودتر به اصلاحات بپردازيم دير است. بايد دو اسبه تاخت به منزل رسيد. جناب امين‌الدوله، ما خود سبب تأمل و تعلل شما را در اجراي اصلاحات مي‌دانيم كه البته به ملاحظة حفظ قدرت مطلقة ماست. اين نكته را خودمان كاملاً دانسته‌ايم و هرگاه رضا به محدوديت نبوديم، چنين تكليفي نمي‌نموديم. شما را با كمال اطمينان امري مي‌نماييم كه با قوت قلب و استقامت رأي به اصلاحات لازمه ولو آنكه منافي با اختيارات مطلقة ما باشد سريعاً و عاجلاً بپردازيد. از اين به بعد هيچ عذري پذيرفته نخواهد بود. ترتيب اصلاحات را بدهيد. به حضور آورده، امضا فرماييم. اكنون مي‌خواهيم دوباره به فرنگ برويم كه في‌الحال از اوجب واجبات است. ]مظفرالدين شاه رو به دوربين از قاب خارج مي‌شود و نور مي‌رود[

]نور مي‌آيد / يك فراش ورود رسمي شاه و مراسم سلام را مي‌خواهد جار بزند[

فراشباشي ـ السلطان بن سلطان بن سلطان و الخاقان بن خاقان بن خاقان مظفرالدين‌شاه قاجار ]آهنگ نقاره‌خانه و ورود شاه به صحنه[

]در صحنه دو وزير با سرهاي شكسته / لباس‌هاي پاره و ابزار شكسته ايستاده‌اند در دست يكي كتاب است و دوات و قلم بزرگ و در دست يكي شمشير به كمر تپانچه[

مظفرالدين شاه‌ ـ اين اولين مراسم سلام ما پس از مراجعت از فرنگ پدرسوخته‌ها؟ شما وزير هستيد يا كودك مكتب‌خانه؟

وزير انطباعات ـ حضرت سلطان. اين وزير جنگ شما ملت را مي‌كشد به درك. مي‌گويد در كتاب‌هاي تاريخ شرح جنگ‌هايي را چاپ كنيم كه اصلاً نرفته و نكرده به جهنم. مي‌گويد تمام روزنامه‌هاي دولتي دارالطباعه را خمير كنيم كه مصرف كجاي مهماتشان كنند.

وزير جنگ ـ دارالطباعه‌اي كه شرح افتخارات ما را چاپ نكند برود به ما تحت اسفل اولي‌تر. شنيده‌ايم بابت هر شكايت كه چاپ مي‌كنند از وزير گرفته تا درويش همه را لخت مي‌كنند.

مظفرالدين شاه ـ اين طور مي‌خواهيد امنيت سرحدات را حفظ كنيد؟ اين طور مي‌خواهيد به معارف و فرهنگ برسيد؟ كدام امنيت، كدام معرفت، كدام حق، كدام قانون.

وزير معارف‌ ـ آقا وزير عدليه هم در راه است. دزدها يكشنبه محكمه را غارت كرده‌اند.

وزير جنگ ـ آن هم به خاطر مذخرفات چاپ شدة شماست.

وزير معارف ـ در شهر اگر كه مست گيرند . . .

وزير جنگ ـ خفه . . . ]چيزي به سمت او پرت مي‌كند[

مظفرالدين شاه ـ ]بي اهميت به آنها حرف مي‌زند[ محققاً آنچه از دولت خواهش شده، براي اصلاحات سياسي و ملكي كافي نيست و سعادت ابدي ملت و دولت را تأمين نخواهد كرد. شما موضوع اصلي را يا به ملاحظة ما يا به ملاحظات ديگر موضوع بحث قرار نمي‌دهيد.]وزير عدليه و وزير دربار وارد مي‌شوند[ ]با فرياد و در هم شكسته[

وزير عدليه ـ اگر قاضي القضات شكايت داشته باشد بايد چه كند؟ منكر وزير عدليه باشيم . . .

وزير دربار ـ وقتي وزير دربار كه ما باشيم، حق و حقوقمان . . .

وزير عدليه ـ‌ خفه . . . ] چيزي به سمت او پرت مي‌كند[

وزير دربار ـ پدر سوخته . . . ، ]با پرتاب چيز ديگري پاسخش را مي‌دهد[

] تا انتهاي حرف‌هاي مظفرالدين شاه همه و در صورت امكان چند نفر ديگر از اعيان و اشراف وارد مي‌شوند و با هم درگير مي‌شوند و چيزهايي به سوي هم پرتاب مي‌كنند / مظفرالدين شاه در ميان آنها راه مي‌رود و حرف مي‌زند و در حين حرف زدن چيزهايي مثل كتاب و دفتر، دوات و جوهر، كتاب، ميوه و مانند اينها به او اصابت مي‌كند[

مظفرالدين شاه‌ ـ خودمان موضوع را مي‌گوييم. عدالتخانه، افتتاح آن و اجراي قانون اساسي، انتظام وزارتخانه‌ها و ادارات دولتي به صورت جزيي و كلي. كه در امور خويش مستقل عمل كرده، مسئول خودشان باشند و البته با صلاحديد مجلس وزرا عمل كنند و در آنها رجال مسلط بر امور باشند تا حقوق خود و ملت را رعايت كنند. في‌الواقع تمام اينها هم كافي نيست. تا ما اختيارات ملوكانة خودمان را محدود نكرده پايبند چيزي نشويم، براي ملت ترقي معنويه و ماديه نخواهد بود و همه بايد اين طور پابند قانون باشند ]كم كم صدايش اوج مي‌گيرد[ ما با طيب خاطر به شما اجازه مي‌دهيم در خير ملت و دولت و آبادي مملكت، ملاحظة اختيارات مطلقة ما را ننماييد. چرا كه ذات اقدس ما، تواليت مطلق خود را . . . .

]نور مي‌رود[

]نور مي‌آيد / مظفرالدين شاه بر جايگاهي شبيه تريبون مجلس است و پشت او در پس زمينه، عكس بزرگي از مجلس اول است كه تمام پشت صحنه را پوشانده / شاه به شدت مريض احوال است[

مظفرالدين شاه ـ في‌الواقع آنقدر كه در ايام و ليالي كه در گذشتة نزديك بر ما گذشت بر ما فشار آمد، بر احدي نيامد. هركس فشاري آورد. مشروطه خواه فشار آورد كه بله دربار ملعون و صدر اعظم و برخي ديگر فشار آورد كه نه. شياطين كه از سفارت‌هاي روس و انگليس و عثماني تحريك مي‌شدند جور ديگر و هر احدي از آحاد ملت از هر صنف و طبقه كه يك نحوي به او فشار آمده از آدم صفي الله تا الحال به ما فشار مي‌آورد. علي اي حال، مصمم شديم كه مجلس شوراي ملي از منتخبين شاهزادگان و علما و قاجاريه و اعيان و اشراف و ملاكين و تجار و اصناف به انتخاب طبقات مرقومه در دارالخلافة تهران تشكيل شود كه در مهام امور دولتي و مملكتي و مصالح عامه مشاوره و مداقه كند. و به هيئت وزرا در اصلاحاتي كه از باب قانون و حقوق و سعادت ملت خواهد كرد، استعانت كند و در كمال اطمينان و امنيت عقايد خود را در خير دولت و ملت به توسط شخص اول مملكت به عرض برساند كه به صحة همايوني به اجرا بگذاريم. به موجب اين دستخط ]كاغذي را به همه نشان مي‌دهد[ كه در 13 مرداد 1285 هجري شمسي، مطابق 14 هم شوال 1324 هجري، كه در قصر صاحبقرانيه، فرمان مشروطيت را امضا فرموديم، اميد داريم بعد از اين همه فشارها، به تك تك ملت، اين مجلس شورا مبارك باشد. ما هم مشعوفيم كه ايران جز ممالك صاحب قانون اساسي و داراي پارلمان و نظام تفكيك قوا شد . . . ، ما خيلي مريض هستيم جناب صدراعظم، اينها حالا بايد انتخاب كنند؟

صدراعظم ـ بله قربان.

مظفرالدين شاه ـ خب بكنند. به هر حال نگهبان عدل ما باشند خوب است. حالا واقعاً مثل فرنگ مي‌شويم؟!

صدراعظم ـ شايد نه . . . ، مهم آن است كه سعادت مند بشويم . . . حالا واقعاً مي‌شويم؟

 

پايان

سیدمهردادضیایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 1:26  توسط سید مهرداد ضیایی_محمد رضا عرفانی  | 

 

 

 

 

 

 سونات باران 

  نوشته ی:محمد رضا عرفانی 

 

                                               

                                                                         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آدمها :

رضا

پروانه

کاوه

 

 

 

صحنه:

           سه صندلی

           هرسه بازیگر روی صندلی ها نشسته اند

 

 

سونات باران

 

رضا:

 

وقتی بارون میاد میشینم پشت فرمون

یقه ی کاپشنمو بالا میدم

دستکشای چرمیمو دستم میکنم و  یه سیگار آتیش میزنم

یک ...دو...سه ...

ساختمونا وآدما از کنارم می گذرن

بارون شلاقی به شیشه جلو می خوره

قلبم تند تند میزنه

سرعتشو زیاد  میکنم انقدر که درختای اطراف بهم بچسبن

دلم می خواد خورشید از پشت ابرا بیرون بیاد

آفتابِ  بعدِ بارون منو تحریک میکنه و میفرسته توی بزرگراه

بزرگراهی که آخراش یه پارکه با درختا ی جوون ونیمکتای سیمانی .

 

پروانه :

 

همیشه زیر این درخت و روی همین نیمکت می شینم

می شینم به پرنده های مهاجرنگاه میکنم

تااونجا که چشم کار میکنه

وقتی از بالای سرم رد می شن یک لحظه فکر می کنم باهاشون پرواز می کنم  

از دیدن پرنده ها لذت می برم

وقتی نسیم میاد صورتم تازه می شه

بچه که بودیم با پدر ومادرم می رفتیم اوشون فشم

اونجا پر از پرنده بود

به درختا تاب می بستیم

تاب می خوردیم  

من پرنده ها رو نگاه میکردم

برگشتن کنار پنجره ی ماشین می شستم

انقدر به بادکنکا نگاه می کردم که خوابم می برد

اینجا بوی بلال نمیاد

 

کاوه  :

 

فرصت نشستن ندارم

از راه دوری میام

خیلی  دور

چمدون به دست وسط یه خیابون خیس وخلوت

بوی نم بارون

صدای  قدم هام روی سیمان پیاده رو

هرم نفسم توی شال گردن

چشمام بی اراده روی همه چی سُر می خوره

اراده ای ندارم

پاهام منو می کشونه 

افکارم به هم ریخته ست

دنبال یه جایی می گردم

یه جای امن

 فرودگاه لندن

ایستگاه اتوبوس

اون نیمکت

نیمکتم

بارونی می پوشم

شال گردنمو شل می کنم

سیگار می کشم

پکای عمیق می زنم   

جَز

قهوه

زیر سیگاری

مه و بارون با هم قاطی می شن

ماشینا از توی مه بیرون میان

ستونی از بارون و مه با چراغا می پیچن و دور می شن

نمی تونم فاصله رو تشخیص بدم

 

رضا  :

 

نیم متریم ام نمی بینم

بارون شرشررو شیشه ی ماشین پخش می شه

آدماتوی مه با لباسای رنگوارنگ

رنگامثل لکه های آبرنگ روی مقوا می شن

تار ودر هم

از کنارم رد می شن

من رنگین کمون رو خیلی دوست دارم

آفتاب وبارون به هم می رسن

توی خلاء

چه رنگایی

ازقرمز تا بنفش                

بنفش ...

یه معکوس می کشم و دور می زنم

می بینمش

از ماشین پیاده می شم

به طرفش می رم

صدای بارون که به چتر می خوره ...

 

پروانه :

 

باد میاد

چشامو می بندم

صدای قدمام روی شنای پارک توی گوشم می پیچه

چه رعد و برقی

هر آن ممکنه بارون بگیره

چه بارونی

همه دنبال یه سر پناه میگردن تا خیس نشن

ساعتایی میام که پارک خلوته

خیابون بهتر دیده می شه

کسی هم خلوت آدموبه هم نمی زنه

 

کاوه:

 

خیابون خلوت تر می شه

از یه جایی صدای هار هارِ گیتار برقی میاد

دلم می خواد لا به لای درختای جنگل پرواز کنم

مثل باد

لای برگا بلولم

انقدر پر بزنم که خسته بشم

بشینم روی یه شاخه

همونجا لونه بسازم

بمونم

سکوت می خوام

اون راه شنی

اون درختای کاج و چنار و سپیدار

توی مه

 

رضا:

 

مه که می ریزه مه شکنا رو روشن می کنم

از سیگار فروش جلوی پارک سیگار می خرم

مه که می ریزه دلم می خواد بزنم به سیم آخر

ساحل شنی

صدای دریا

موجا روی هم می ریزن 

دستکشای چرمیم

خیلی وقته پیپ نکشیدم

 

پروانه :

 

وقتی برای دیدن بچه ها به قسمت بازیشون می رم

وای !

دخترا با موهای بافته

پسرا با سرای تراشیده

دوتا دوتا وسه تا سه تاسوار تاب می شن وسرسره بازی می کنن

تاب بازی

اگه بارون شدیدباشه میام زیر این طاقی

از دیوارای ترک خورده و بوی گند حالم به هم می خوره

چه حرفای زشتی روی دیوار نوشتن

زمین بارون بالا میاره

بالا میارم

حالم بهتره

صدای بارونو می شنوم

توی ناودون می ریزه و ولو می شه روی کاشیای حیاط

دیگه نمی خوام توی اتاق بمونم

کاش بارون بند بیاد

پرنده ها خیس وخسته ن

می خوان برن یه جای دور

می خوان روی شاخه ها بشینن و نفسی تازه کنن

 

کاوه:

 

هوا ابری بود

یادم نیست کجا خوابم برده بود

بوی صمغ کاج میومد

چشمام قی کرده بود

به زور بازشون کردم

یه اتاق بزرگ و سفید  

صورت تار مدیره ی پانسیون واضح تر شد

انگشتشو گذاشت روی دماغم و خندید

گفت:

You’re  so cute,baby

زل زل نگاش کردم  

پروانه ی روی لباسمو نشون داد و گفت:

Butterfly

نگاش کردم 

گفت :

Butterfly

گفتم :پروانه

موهامو به هم ریخت وخندید

گفت:

You’re  so cute

منو بوسید

زل زل نگاش کردم

Cute!

( سکوت )

 

 

رضا:

 

نیمکت سیمانی کنار درخت سپیدار

ساعت پنج عصر

به طرفش رفتم

چشماش...

بارون رگباری به چتر می خورد

شونه به شونه راه می رفتیم

همیشه دو تا قطره روی نی نی چشماش نشسته بود

توی آینه نکاه می کنم

خودمو می بینم

دارم پیر می شم

این خیابون به کجا می خورد؟

 

پروانه :

 

از اینجا خیابون پیداست

بایه نیم دور از جلوی پارک میگذره و لای درختا گم می شه

گاهی اون ماشین سفیدو میبینم که میاد

لحظه ای می ایسته و رد می شه

نمی دونستم باید چی بگم

همیشه این  طور موقع ها دست و پامو گم می کنم

حتی یادم می ره خداحافظی کنم

آدما حرف می زنن

من فقط گوش می دم .

 

رضا:

 

به طرفش رفتم

چترموگرفتم روی سرش

سوارماشین می شیم و گردش می کنیم

نور چراغا روی صورتش می لغزه.

هیچی نمی گه

خجالت کشیده!

 

کاوه :

 

بارون که می آد جنگل یه پارچه آواز می شه

 

 

پروانه:

 

 

خونه م نزدیک پارکه

خونه ای که بوی جنگل توی اتاقاش پیچیده

آفتاب از پنجره افتاده روی فرش

گرما 

بوی جنگل

اون ماشین سفید

دلم می خواد بخوابم

چشمام خسته ست

دلم  می خواد بخوابم و خواب ببینم

 

کاوه:

 

بهم گفت:

Good  night.

از راهرو گذشتیم

چشمام می سوخت

همه جا روشن روشن بود

چشمام ...

بهم گفت:

Good  night.

نگاش کردم

دروبست

همه جا تاریک بود

هوا تیره وتار شد

بادکنکی که برام خرید توی بغلم بود

بهش نمی رسیدم

بغلم کرد

از پارک که اومدیم بیرون بارون گرفت

توی بغلش گم شده بودم

بادکنک ترکید

 

پروانه: 

 

یه چیزی انگار توی آسمون می ترکه

از خواب می پرم

کجام؟

چرا همه جا تاریکه؟

از تاریکی می ترسم

 

رضا:

 

می لرزید  

صورتش خیس و رنگ پریده بود

چشماش...

پامو روی پدال گاز فشار می دم

باید دریا رو ببینم

همین الان

زیر همین بارون

 

کاوه:

 

شب

چراغای نئون

رقص نور

می رم یه جای خلوت

کاش می تونستم  فرار کنم

از همه چی

از همه ی چیزایی که توی مغزمه

از خودم

از خود خودم

 

پروانه :

 

پرده های اتاقو کنار می زنم

پنجره هارو باز می کنم

صدای بارون اتاقو پر می کنه

کبریت می زنم

شمع روشن می کنم

وقتی همه جا تاریکه هر صدای کوچکی قلبمواز جا می کنه

بهش گفتم چتر لازم نیست

ژاکتمو می پوشم تا عکس بندازیم

از رنگ  بنفش خوشش می آد 

همه ی  عکسا رو پاره کردم

هو هوی باد افتاده توی دودکش

پنجره هارو می بندم

شاخه های کم جون درختا روهم روهم می شکنن

هیچ پرنده ای تو آسمون پرواز نمی کنه

آسمون خالی خالیه

 

کاوه :

 

بال می زنم

پرامو وا می کنم

لای برگا می لولم ( مکث )

می شینم روی نیمکت

آسمونو نگاه می کنم

از پشت بهم نزدیک شد

نفس داغش گردنمو می سوزوند

نتونستم تکون بخورم

نمی دونم راضی بودم یا نه

یعنی خودم منتظر همچین چیزی بودم؟

یعنی خودم منتظر همچین چیزی هستم؟

 

هیچکس تا اون موقع اونقدر بهم نزدیک نشده بود

هیچوقتم من اونقدر هیجان زده نشدم

هیچوقت

از احساسم خوشم نمیاد

این احساس انفعال لعنتی

در عین این که می خوام برگردم و یه مشت بزنم توی صورتش امادلم می خواد بدونم به کجا ختم می شه

کم پیش اومده حال کسی رو بگیرم

همیشه...

بارون تندی میومد

رضا:

 

پامو روی پدال گاز فشار می دم

لایی میکشم

می پیچم به چپ می پیچم به راست

به تونل می رسم

تاریکی منو می بلعه

 

پروانه:

 

توی ماشین بوی پیپ  می اومد

از کنار فواره ها گذشتیم

از سرعت می ترسم

اون بهم نگاه می کنه و می خنده

پیاده می شیم

نگام می کنه...می خنده

می خنده ...نگام می کنه

 

کاوه:

 

نگام کرد

سردم بود

ژاکتشو انداخت روی دوشم تا گرمم بشه

ژاکتش بوی خوبی می داد

بوی جنگل وقتی بارون می آد

پروانه ی روی لباسمو نشونم داد وگفت:پروانه

خندیدم و پروانه رو چنگ زدم

سوار تابم کرد

هلم داد

بالا...پایین...بالا...پایین ...بالا ...پایین ...بالا...بالا...بالا

اکه می تونستم بپرم هیچوقت پایین نمیومدم

می رفتم ته آسمون

یه ستاره ی کوچولو پیدا می کردم

یه گل می کاشتم

باهاش حرف میزدم

اکه صدایی از گلوم در می اومد...

نور چراغا کورم می کنه

اینجا خیلی شلوغه

درختای جنگل دارن جوونه میزنن

تا پاییز خیلی مونده

 

پروانه:

 

دلم میخواد زودتر این فصل گم بشه بره تا من بتونم پنجره ی رو به خیابونو باز کنم

کی  پرده هارو کشیدم؟

دلم می خواد صداشو بشنوم

صدام کنه پروانه

پروانه؟

منو یادشه؟

پروانه ی روی لباسشو نشونش دادم

خندید

خیلی گریه کردم

می رم تو قسمت بازی بچه ها

اونا جیغ می کشن ومی خندن

می شینم

نگاه می کنم

 

رضا:

 

از سرعت می ترسید و من می خندیدم

یه راست رفتیم شمال

 

کاوه:

 

به زور بردنم آزمایش

اونا از پشت شیشه نگام می کنن

معلوم نیست به هم چی می گن

شاید شوک بدن

مست که می شم چیزی یادم نمی مونه

به یه چیزایی حساس شدم

سیاه مست می کنم

دائما

هر جا باشم ولوئم

رو سبزه های پارک اکثرا

نرم و خنکه

ولو می شم

مثل یه تیکه گوشت

مثل ادوارد

می تونم نذارم

زور که نیست

فریاد می کشم

صدایی نمی شنوم

صدامو نمی شنوم

دیگه نمی دونم چی خوابه چی بیداری

کسی توی گوشم می زنه حس نمی کنم

می زنم توی گوش کسی سر از اداره ی پلیس در می آرم

دلم می خواد خرخره ی همه رو بجوم       

 لابد فکر می کنن آدمخورم

ده نفر می ریزن سرم تا حریفم بشن

می گن یکی رو کشتم

من؟

من آزارم به یه مورچه ام نمی رسه

قتل؟

کسی باهام چپ نیست که بخواد برام پاپوش بدوزه

قتل؟

ممکنه تخفیف بدن

باید تحت نظر باشم

همه ش می پرسن ولی من چیزی یادم نیست

گم شین حرومزاده ها

بذارین از این قرنطینه در بیام تا بهتون بگم

بذارین از این قرنطینه در بیام...

 

پروانه :

 

باید برم سر وقت کمد لباسا

ژاکتمو که اونقدر دوست داشت می پوشم

چند جاشو بید زده

الان کجان ؟

گلای سرم کجان ؟

باید موهامو ببافم و بهشون گل سر بزنم

با موهای بافته م بازی می کرد

 

رضا:

 

توی خوابم

یه طناب بافته می شه

یه تیغ شاهرگمو پاره می کنه

از دریا بدم می آد

دیگه هیچکس حالمو جا نمی آره

هیچکس و هیچی

دلم می خواد فرمونمو بپیچونم برم ته دره

یه آنه

یه آن

 

پروانه:

 

اون بالای سرسره ایستاده بود و به من دست تکون می داد

یهو پاش سر خورد و افتاد

دویدم طرفش

اما  هر چی می دویدم بهش نمی رسیدم

اون همینطور سقوط می کرد و من بهش نمی رسیدم

صاعقه خورد بینمون

گرمب

از خواب می پرم

غرق آبم

 

کاوه:

 

دارم خفه  می شم

نیمکتم توی مه گم شده

چقدر دلم براش تنگ شده

نشستن وتوی مه غرق شدن

 

پروانه :

 

انگار کسی جیغ کشید

توی راه پله ها بودم

چشمام سیاهی رفت

به  دیوار تکیه دادم

یکی زیر بغلمو گرفت

کی میخوان عکس این پرستاره رو که دائم میگه هیس وردارن؟

دلم میخواد شعر بخونم

چی بود؟

اولش بارون بارون داشت ...

 

 

کاوه:

 

من بزرگترمی شم و پانسیون کوچیکتر می شه

 

رضا:

 

تو پارک صد تاپیرمرد هستن که دلشون میخواد با من اختلاط کنن

منم عینکمو می زنم و براشون نطق می کنم

جوک می گم و لیچار

دست اول

غش غش می خندن و به پرنده ها دونه می دن

عصا زنون می آن طرف نیمکتم واسه گپ زدن

می شینن

می گیم و می خندیم

روده برشون می کنم

پروانه :

 

یخ کردم

از ریخت آدمای قراضه و این درو دیوارای کثیف حالم به هم میخوره  دیگه طاقت  دیدن قیافه های نحسشونو ندارم

اینجا یه پنجره هم نیست

چرا همه ی  درا  با  هم  باز می شن ؟

من هیچی نمی خوام

هیچی

فقط یه پنجره

یه پنجره که اونورش بارون بیاد

 

رضا:

 

آهای ...

کسی اینجا نیست؟

من که دیوونه نیستم

فقط گاهی نفسم می گیره

بارون که می آد بوی خاک بلند می شه

واسه همینه که نفسم می گیره .

من مریضم نه دیوونه

من از همه تون عاقل ترم

خودتون گم شین مادر قحبه ها!

کس کشای کونی...خارکسه های ننه جنده...دیوثا...قرمساقا...اِاِاِ

من کی فحش خار مادر دادم؟!

باشه، شما دستامو بهم پس بدین

منم قول میدم با سیگار داغ بادکنکارو نترکونم

توی حوض پارک هم لخت وپتی آب تنی نکنم

باشه؟دستامو بهم پس میدین؟

دستامو بهم پس بدین

چه بلایی سر دستام آوردین؟

 

کاوه:

 

هیچی از گلوم پایین نمی ره

این کراواته یا طناب دار؟

خوابم یا بیدار؟

زنده ام یا مرده؟

من چی هستم ؟

ذهن؟  

کور شدم؟

چی می بینم؟ 

رویا؟

می شنوم...نه مثل همیشه

صداها کش می آن

هوا با فشار وارد شش هام می شه

پس زنده ام

شاید هم مردم و باید این جوری باشه

رضا:

 

یقین همه ی پیرمردای پارک مردن

هیچ خبری ازشون نیست چموشا

هیچ خبری نیست

لرز افتاده توی تنم

یه پتو بهم بدین

یه پتو

 

پروانه :

 

اولش بارون بارون داشت

 

کاوه:

 

بوی صمغ کاج میومد

 

رضا:

 

صدای بارون که به چتر می خوره

 

پروانه :

 

گفتم چتر لازم نیست

 

کاوه :

 

بارون که می آد جنگل یه پارچه آواز میشه

 

رضا:

 

همیشه دو تا قطره رو نی نی چشماش بود

 

پروانه :

 

عکسای قدیمی رو پاره کردم

 

کاوه :

 

دلم می خواد داد بزنم

 

رضا:

 

یه تیغ ...یه طناب

 

پروانه :

 

می خوام لالایی بگم

 

کاوه:

 

بهم گفت :

Good  night.

 

رضا:

 

عینکمو می زنم و براشون نطق می کنم

 

پروانه:

 

من فقط گوش می دم

 

کاوه :

 

خفه شین حرومزاده ها

 

رضا: 

 

چه بلایی سر دستام آوردین ؟

 

پروانه:

 

موهامو می بافم و بهشون گل سر می زنم

 

کاوه:

 

من بزرگتر میشم وپانسیون کو چیکتر می شه

 

رضا:

 

دستامو...

 

پروانه:

 

ژاکتمو...

 

کاوه:

 

نیمکتمو زیر بارون...

 

( سکوت )

 

 

 

تمام شد

پاییز شصت ونه

 

 

محمد رضا عرفانی

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 22:38  توسط سید مهرداد ضیایی_محمد رضا عرفانی  | 

 

 

يك مهاجرت كوچك

سيد مهرداد ضيايي

 

 


 

 ] حجره‌اي با رواق وتوس، مانند حجره‌هايي كه در شبستان‌هاي چهارگوشة زيارتگاه وجود دارند. سپيد رنگ با قوس و پنجره‌هاي اُرسي و ستون / پس زمينه صداي زائران، زيارت خواني، صلوات و . . . / در اتاق، آيت الله بهبهاني تنها نشسته و روبه روي او ميزي كوتاه و كوچك است / بهبهاني مشغول نوشتن نامه‌هاست / كنار او سجاده و رحلي است كه بر آن قرآن قرار دارد[ ] مهري برنامه‌ي زند[

صدا از بيرون ـ يا الله . . . يا الله ] مردي با شمايل و ظاهر لوطي‌ها و قلندرها‌ و حتي دراويش تهران قديم وارد مي‌شود[ سلام عليكم حضرت آقا بهبهاني ـ و عليكم السلام و رحمة الله.

قلندر ـ يا حق شيخنا، خدام و عمله و اكرة شاه ري، عبدالعظيم جانم فداش، فرمايش كردن يه سيد عالي از تهرون اومده مجاور ضريح، حجره ستونده، بلكم مجاور بخواد بشه، مخلص كلوم اين كه طلبون كنون راه افتيديم، بلكه حضرت آقا رو بجوريم، دشت امروز ما رو با دستاش بركت بده. چه كنيم، مام يه جورايي كنار آقا مجاوريم. به قلندري هم راضي هستيم، اما حيرونم كه قسمت چيه، هميشة خدا كميت عراده‌مون لنگ مي‌ياد. قسمته لابد،‌ اينم از پيشوني ما . . . ، آقا تسبيح داريم، چند رقم . . .

بهبهاني ـ قلندر . . . بندة خدا. چرا ميان اين همه زاير، ما را جستي؟

قلندر ـ‌ قسمت است عشق، است.

بهبهاني ـ رها كن مرد، مرا رها كن.

قلندر ـ جون آقا دامنتو ول نمي‌كنم. مگه شما منو مي‌شناسي؟ تو همة هفت اقليم  ]بهبهاني عبايش را از دسترس قلندر كنار مي‌كشد[

از من مجهول‌تر نيست تو اين دنيا اكراه مي‌كني آقا؟ به آقا عبدالعظيم من پاكم.

بهبهاني‌ ـ نه نه، تو بي عذر و تقصيري . . . ، چيزي نيست. عذرمندم.

 قلندر ـ چرا آقا چيزي هست. ـ تو نگاه شما كراهت و شماتت هست. من جسارتي كردم؟ مي‌دونم! اشتغالات داريد في‌الحال. اما من به قصد كاسبي اومدم. كاسب اومدم، حبيب اومدم، اگر چيز ديگه‌اي شده بفرماييد.

بهبهاني ـ نه . . . ، البته بله. چيزي شده. كلام شما شبيه كلام اوباش است كه حرمت نگه نمي‌دارند و قداره مي‌بندند و در مسجد و مأذنه مست و دريده فرياد مي‌زنند و به دين و عالم دين هتاكي مي‌كنند.

قلندر ـ آقا من سگ شما هستم. اينهايي كه گفتيد من كردم؟

بهبهاني ـ‌ ] مي‌خندد[ نه آقا، شباهت زبان و كلام را عرض كردم. در نهايت قضاوت بندة خدا بر ظاهر است. ظاهر شما شبيه آنها بود، اما از باطن شما بوي خوشي مي‌آيد گويا.

قلندرـ خدا كنه آقا، به دعاي شما كه همين طورهاست . . . ، من كمترين حتي نمي‌دونم شما كي هستيد. همين طوري نور باطن شما منو كشونده تا به اين جا. خب، عواميم، بي‌اجازه آمدم، آقا حلال كن . . .، اگر هم دردي داري به قلندر بگو. ما ذره‌ايم البته، ولي بگذاريد اين سنگيني قلب شما با من عوام الناس كالانعام سبك شه.

بهبهاني ـ با صفا هستيد آقا. با صفاييد . . .  ، مطلبي نيست. در مسجد شاه، همان پيش آمد كه عرض كردم. شمشير را به كف زنگي مست دادند. به علما فحش دادند، ناموس مردم را زدند و خلاصه محشر صغري بپا كردند از براي بقاي ظلم و ارعاب احرار.

قلندر ـ آقا فهميدم، . . . ،‌ فهميدم آقا. داستان مسجد شاه رو يكي از زوار گفت. اونها قداره‌كش بي ناموس بودن. نه قلندر بودن نه درويش . . . ، يعني حالا چي؟ شما، مؤمنين رو تنها گذاشتيد. . . ، آقا ببخشيد شما حضرت آقاي . . .

بهبهاني ـ ] يك خورده[ عجب حرفي زدي قلندر. تنها گذاشتم؟ هرگز، هرگز، نه ترسي از محاربه دارم و نه نفريني به خلق. استقامت مي‌كنم. . . ، سرتان را درد نمي‌آورم. شما هم استقامت كنيد.

قلندر ـ هر روز ظلم اين فراش‌هاي حكومت بيشتر هول به دل آدم‌ها مي‌اندازه. ما كه فقط سرمون رو آويزون كرديم و به كرم ارباب صفا دلخوشيم.

بهبهاني بسيار خب. رها كنيم . . . ، خب . . . چه داري مرد؟

قلندر ـ عرضه دارم خدمت آقاي خودم، انگشتر، تسبيح و مهر و كتاب، والسلام.

بهبهاني ـ بنده هم عرضه دارم خدمت برادر ديني و قلندر خودم. خودم تسبيح خودم را يا با گل مي‌سازم يا با چوب مي‌تراشم. مهرم را هم خودم خشت مي‌زنم. مي‌ماند كتاب كه چه داريد؟

قلندر ـ ]بقچه‌اي را باز مي‌كند و كتابي را در مي‌آورد[ ] كتاب را به بهبهاني مي‌دهد[ امروز همين يكي است آقا.

]بهبهاني كتاب را نگاه مي‌كند / لبخندي مي‌زند / كتاب را بر‌ مي‌گرداند[

بهبهاني ـ شرمنده برادر. اين كتاب براي من چيزي نمي‌ارزد، اما خدا از مؤلفش قبول بدارد.

قلندر ـ آقا اين تقريرات دروس سيد عبدالله بهبهاني‌ست آقا . . .، بفرماييد اين مهر آقا . . .، ]ناگهان مهر پايين نامه را روي ميز مي‌بيند / دوباره به مهر كتاب نگاه مي‌كند / دوباره به نامه / ناگهان مي‌فهمد[

قلندر ـ الله اكبر. آقاي بهبهاني . . . ، آسيد عبدالله بهبهاني . . . ،  ]خود را روي دست بهبهاني مي‌اندازد[ آقا غلط كردم. شناختم . آقا العفو ] دستش را مي‌بوسد[

بهبهاني ـ بلند شو . . . ، بلند شو مرد . . . ، اين چه كاريست . . . ، به مولا كه قبيح است درويش.

]قلندر به خود مي‌آيد و كنار مي‌كشد[

بهبهاني ـ براي مخلوق خدا اين كارها را مي‌كني؟

قلندر ـ ببخش آقاي من . . . ، از خود بيخود شدم . . . ، شما مخلوق خوب خدا هستيد.

بهبهاني ـ نه برادر همه مخلوق خداييم و بي‌گناهي ما پيش از تكليف بود. اصلاً از كجا مي‌داني من بندة خوب خدا هستم؟

قلندر ـ فرمايش مي‌فرماييد؟ شما . . .

بهبهاني ـ اگر قرار بر اين باشد كه بنده‌اي در انتظار تعظيم و تكريم و دست بوس و پابوس بندگان ديگر خدا باشند، بندگان ديگر هم چشم به دست و پاي بندگان ديگر داشته باشند كه آنها را ببوسند، بنده‌گي و آستان بوسي خدا كجا مي‌رود؟

قلندر ـ ]ناگهان مي‌ايستد [ آقا . . . ، اين همه سال گويا دنبال يك حرف بودم، و آن يك حرف همين بود . . . ، ]بساطش را بر مي‌دارد[ يا مولا.

بهبهاني ـ كجا مؤمن؟

قلندر ـ اينقدر فهميده‌ام كه هر چيز سرّي دارد و كار آدم عالم هم سرّ دارد. مي‌روم بگويم شما اينجاييد.

بهبهاني ـ كجا آقا،‌ نرويد.

قلندر ـ به سر جدتان كه قصد شما فقط زيارت نيست . . . ، نگران نباشيد،‌ اهلش مي‌آيند و به شما ملحق مي‌شوند. يا حق.

]نور مي‌رود[

]نور مي‌آيد[

]حجرة آيت الله بهبهاني / بهبهاني نشسته است و قلندر كنار اوست / صداي ياالله چند نفر كه نزديك مي‌شوند.[

بهبهاني ـ برادر كار خودت را كردي.

قلندر ـ من كاري نكردم حضرت. ظلم ظالم كرد و فرياد مظلوم كه از گلوي شما در اومد. آقايان علما آمدند كه همقطارهاي شما هستند. من سينه به سينه خبر رسوندم. مردم ياري كردن، دسته دسته دارن به شهر‌ري مي‌يان.

بهبهاني ـ عجله كرديد. مي‌خواستم قبل از اينكه ازدحام مردم عصباني ازدياد هيجان كند، با آقايان صلاح و مشورت كنم.

قلندر ـ از آن چاره نبود. شما كه نمي‌تونيد خودتون رو پنهان كنيد آقا.

]دو نفر وارد مي‌شوند / صدر العلما و حاج محمد‌تقي بنكدار هستند[

]صدرالعلما زودتر مي‌رسد[ ] با بهبهاني روبوسي مي‌كنند[ ] همه ايستاده‌اند[

بهبهاني ـ جناب آقاي صدر العلما. خوش تشريف آورديد.

صدرالعلما ـ زودتر بايد مي‌رسيدم. نامه شما به دستم رسيد تا اطاعت امر كنم و همراه شوم، دير شد، خبر رسيده كه مردم ده ده و صد صد مي‌آيند. گروهي معترض به اهانت به آقايان كسبه. گروهي برآشفتة واقعة مسجد شاه،‌ گروهي هم به هواخواهي مجتهدين و علما. اينها جا و مكان و آذوقه مي‌خواهند.

بهبهاني ـ شما كه تنها براي رتق و فتق امور بست نشين‌ها نيامده‌ايد.

صدرالعلما ـ اگر بتوانم كه كاري نيست. حاج محمد تقي بنكدار ]اشاره به همراه خود مي‌كند[ و اخوي ايشان آقاي حاج حسن خان هم، خرج و برج جمع معترضين را متقبل شده‌اند.

حاج محمد تقي ـ آقاي طباطبايي و آقا ميرزا محسن هم امروز به شما مي‌پيوندند.

قلندر ـ آقا به من كمترين هم كاري بديد. بلكه از اين كرور جمعيت در راه يكي ما رو دعاي خير كند ]مي‌خندند[

صدرالعلما ـ ايشان؟

بهبهاني ـ اهل صفا آقايان. انشاء الله اهل وفا هم هستند.

صدرالعلما ـ پس جناب درويش / مصفي، گوش بگيريد به عرايض بنده. بسيار كاغذ مي‌خواهيم و بسيار قلم.

قلندر ـ عجب. فكر كردم مهر و تسبيح مي‌خواهيد براي مردم.

صدرالعلما ـ اينها را همة ملت دارند هميشه بحمدالله . . . ، شما ديگر چه در توان داريد؟

قلندر ـ هيچ . . .، تازه مي‌خواستم بگويم اگر چماق و قداره و سه تيزك و . . .

]همه شماتت بار به او نگاه مي‌كنند[

قلندر ـ ببخشيد. محض احتياط عرض كردم. اگر اين فراش‌ها و اجامر قصد تعرض داشتند. . . ،

صدرالعلما ـ برادر من، چماق و قداره و امثال ذالك، اسباب و زبان اهل حكومت است. ما كه قصد محاربه و جهاد نداريم. ما معترض به حوادث اخيره هستيم و بست‌نشين. مي‌نشينيم و طومار مي‌نويسم و امضا مي‌كنيم. برادران و خواهران را وعظ مي‌كنيم كه بفهمند رعيت بودن تا كي؟ التفات كردي برادر. اصلاً اساس اعتراض ما همين تمشيت و ارهاب ملت است، با آلات قهريه جهت استحكام ستم و ساكت ماندن آحاد مردم. . . فهميدي اگر، برو و آنچه گفتيم انجام بده و به بقيه بفهمان . . . به هر زبان كه تو داني.

قلندر ـ ]بلند مي‌شود [ به هر زبان كه تو خواهي قربانت شوم. . . الساعة، ]خارج مي‌شود[.

]حاج محمد تقي بنكدار و يكي دو نفر صندوق‌هاي كوچكي را به حجرة بهبهاني مي‌آورند و پيش چشم او مي‌چينند[ ]از داخل صندوقي كليدي آويخته، به نامه‌اي در مي‌آورند[

بهبهاني ـ آقاي بنكدار. بفرماييد صندوق‌ها چيست؟

محمد تقي بنكدار ـ اين صندوق‌ها پر است از كليد حجره‌هايي كه در بازار و در مدارس علميه به اعتراض بسته شده و نزد شما آمده، تا حرف ملت شنيده نشود، حجره‌ها مقفول و كليدهاي در صندوق هستند.

بهبهاني ـ عجب . . . ، عجب . . . ، الله اكبر. في‌الواقع چه بايد كرد كه از جهت همراهي. ملت بسيار جلوتر از ما هستند گويا صدرالاسلام . . .،

صدرالاسلام ـ بله حضرت آقا ] از ايران حجره متوجه هياهوي جمعيت مي‌شود و گويا كسي را ميان جمعيت مي‌بينيد و از دور سلامي و دست به سينه‌اي مي‌كند [ آقا ميرزا محسن و آقاي طباطبايي وارد صحن شدند.

بهبهاني ـ برويم پيشباز آقايان. البته استخطار داريد ما ميزبان هستيم همه ميهمان آقا عبدالعظيم حسني هستيم.

صدرالاسلام ـ آقا اشاره مي‌كنند آنها مي‌آيند. ـ اما گويا نمي‌توانند از ازدحام جمعيت بگذرند. مي‌گويند بسم الله آقا، از همين جا شروع بفرماييد.

]بهبهاني به كنار ايوان مي‌آيد و سخن آغاز مي‌كند[

بهبهاني ـ بسم الله الرحمن الرحيم. ميهمانان حرم عبدالعظيم حسني السلام عليكم. كاش تنها به زيارت آمده بوديد و نه به تعظلم، اما گريزي نيست كه اين روزها ظلم و جور و تعدي حكام به جايي رسيده كه جز حرم مطهر اولياء الله جايي براي گرد هم آمدن سوته‌دلان نيست. محترمين و معتمدين كوي و بازار را به شلاق بستند، امروز آنها و همراهانشان اين جا هستند، علما و مجتهدين قاطبه مسلمانان را هتك حرمت كردند و ناسزا گفتند كه در ميان شماييم. اجامر و اوباش پرده‌اي ندريده، نگذاشتند و هر دم از اين باغ بري مي‌رسد.

]ناگهان مردي زخمي با لباس خونين به همراه حاجي بنكدار وارد مي‌شوند[

صدرالعلما ـ حاجي يا علي. اين ديگر كيست؟

بنكدار ـ حضرت آقا از دسته گل‌هاي عسكر گاريچي رذل پدر سوخته است . . .

المعذرة آقايان . . .  روزي نيست كه در راه قم به ري و دارالخلافه و بالعكس عسكر گاريچي احدي را مضروب نكند، آنهم سه دو پول سياه. اهل بيت مسافر و زاير را اگر به انحاي مختلفه لخت نكند، در بيابان رها مي‌كند. حالا حامي او كيست؟ آنان كه رياست طرق و شوارع و دروازه‌ها را دارند، همه حكومت راه را به اين گاريچي داده‌اند. اين يكي هم را با زن و فرزند زنده‌اند و رها كرده‌اند.

]به گردن مرد مجروح صندوقي است كه در آن نيمه باز است[

]صداي صلوات و عزاداري جمعيت[

بهبهاني ـ به گمانم اين صندوق هم بوي فاجعه مي‌دهد.

]بنكدار صندوق را مي‌گشايد / در صندوق پر از كاغذهاي لوله شده و طومارست به آنها نگاهي مي‌اندازد و هر يكي را دست كسي مي‌دهد[

بنكدار ـ طومار اعتراض اهالي ري و قم و تهران است به عسكر گاريچي. خواستار عزل او از اياب و ذهاب مسير هستند. جان مردم به لب رسيده.

بهبهاني ـ آقاي صدرالعلما جنابعالي يا سرور ديگري رشته سخن را در دست بگيريد، من امانم بريده شد. ]با اندوه بسياري مي‌نشيند / صدرالعلما به ايوان مي‌رود[

صدرالعلما ـ ايجاد يك خانه، يك عدالت خانه براي دستگيري مظلومين و احقاق حق مردم از سوي علما و با حمايت كافة مردم، از حقوق حقّة مسلمين است.

]سخنان صدرالعلما فيد مي‌شود و به داخل حجره باز مي‌گرديم[

]آقا سيدجمال افجه‌اي وارد مي‌شود / مردي پنجاه ساله و تكيده و با عبا و بي عمامه[

آقاي سيد جمال ـ اي خاك بر سر ما. خاك بر سر ما. السلام عليكم و رحمة الله.

از ماست كه بر ماست آقايان علما از ماست كه بر ماست. وقتي امام جمعه كه لباس پيغمبر را پوشيده براي دامادي شاه، تن به هر خفتي مي‌دهد، اين موسيو نوز بلژيكي هم لباس علما را مي‌پوشه و قليان مي‌كشد و حيثيت ما را به مسخره مي‌گيرد.

صدرالعلما ـ آقا حالشان خوب نيست. شما هم كه آقا سيد جمال، هميشه رگ سيدي شما جوشان است.

آقا سيد جمال ـ جوشان نشود؟ چطور جوشان نشود؟ از افجه كه خاك من است تا اين جا جگرم را خورده‌اند. ]دست در جيب مي‌كند و عكسي در مي‌آورد[ ] در عكس مي‌بينم كه نور بلژيكي در حال كشيدن قليان همراه با لباس روحانيت است (عكس در كتب تاريخ موجود است[ اين هم فتوگراف ]همه نيم نگاهي مي‌اندازند و با تأسف سر تكان مي‌دهند[

بهبهاني ـ آقايان،‌ آقايان. گوش كنيد. حضرت آقاي طباطبايي هستند.

]صداي سخنراني طباطبايي از صحن[

بنكدار ـ الحمدالله. ايشان هم رسماً به ملت پيوسته‌اند ]همه گوش مي‌دهند[

صدا ـ هيچيك از نمايندگان اصناف و نه هيچكدام از عوام و خواص و نه از مجتهدين و علما كه في‌الحال در اين جا جمعند، غرض و مرضي ندارند و با هيچ كس طرف محاربه نيستند. فقط اجراي قانون اسلام را مي‌خواهند و مي‌خواهند كه همان، مجري گردد. تمام نامه‌هايي كه در اين ايام براي علماي ولايات و رؤساي مملكت نويسانده شده، همين مضمون را دارد.

]صندوق ديگري وارد مي‌شود / در صندوق باز مي‌شود / صدرالاسلام و بهبهاني كاغذهاي داخل صندوق را نگاه مي‌كنند[

صدرالعلما ـ آقا سيد جمال. بفرماييد. ملت حواسشان جمع است. برخي نامه نوشته‌اند در باب اعتراض، مفسده‌اي كه در پشت ازدواج امام جمعه با اولاد مظفرالدين شاه است. حالا جگر تفتيدة شما خنك شد، آقا سيد؟

آقا سيد جمال ـ الحمدالله،‌ اما چه سود كه اگر دردم يكي بودي چه بودي؟

]حاج بنكدار از صفحه خارج مي‌شود و باز مي‌گردد / در دست صندوقي دارد / آن را زمين مي‌گذارد/ در صندوق را باز مي‌كنند / صندوق كوچك محتوي پسته و يك نامه است /[ ]حاج بنكدار مي‌خواند[

حاج بنكدار ـ از رفيق غريب بعيد حاج محمدرضا به حضرت آقاي بهبهاني سلمه الله، تنم دور و دلم در خانه مي‌تپد.

]حاج بنكدار پسته‌اي را مي‌شكند پوك است / بهبهاني و صدرالعلما نيز[

بهبهاني ـ پيغام است آقايان. حاج محمدرضا را از رفسنجان تبعيد كرده است.

صدرالعلما ـ درختان پسته‌اي كه بي حاج محمدرضا ميوة پوك مي‌دهند.

آقا جمال ـ خطر از اينها بيشتر است آقايان. ساعتي قبل خبر رسيد كه حاجي به تبعيد رفته. پستة پوك يعني آنكه مي‌خواهند حاجي را در تبعيد سر به نيست كنند و بيتش را بي‌سر و سامان.

بهبهاني ـ به آقايان بفرماييد تبعيد حاج محمدرضا را از نظر دور ندارند در سخنانشان. بقية احرار تبعيدي نيز مغفول واقع نشوند.

]صداي سخنراني ديگري بلند مي‌شود[

]همه بر مي‌خيزند و از ايوان نگاه مي‌كنند/[

صدرالعلما ـ الحمدالله. حاج مرتضي آشتياني هم مزيد شد.

صداي حاج مرتضي ـ ما به واسطة آنكه امنيت از دولت نداريم به حضرت عبدالعظيم متحصن شده و از همه استمداد مي‌طلبيم و بديهي است كه اي بسا، در اقصي نقاط، آقايان ساير بلاد براي حفظ و حراست خود موجبات انقلاب را فراهم سازند.

 ]ناگهان قلندر با عجله از در مي‌آيد و انبوهي كاغذ دارد[

قلندر ـ آقا. . . ، آقا. . . ، حضرت آقا! از همين جا تا دارالخلافه را از كاغذ و طومار پر كرديم. كار به تلگرافات رسيده. بفرماييد كاغذ آخرين تلگراف. اميربهادر جنگ، با شاه حرف زده‌اند، مي‌خواهند بيايند منت كشي آقايان بلكه از تحصن دست بردارند. هم الآن دويست تا غلام كشيك خانه شاهي سر در مقبرة ناصرالدين، يه لنگه پا ايستادن.  ]در ميان حرفهاي قلندر بهبهاني متن تلگراف را مي‌خواند[ خود اميربهادر آمده،  رخصت بگيره با حضرات اختلاط كنن كه بفهمن چه طور شد كه اين طور شد.

]همه مي‌خندند[

بهبهاني ـ مؤمن همه چيز را كه خودت گفتي. ما شاء الله تلگراف متحركيد شما.

]امير بهادر وارد مي‌شود[

امير بهادرـ السلام عليكم و رحمة الله، حضرات آيات. بنده گوش هستم. بفرماييد.

]همه پاسخ مي‌دهند[

بهبهاني ـ بفرماييد بنشينيد امير‌بهادر خان. حقير اهل مجامله و تعارف نيست و شرايط نيز اقتضاي تعارف نمي‌كند. خواست‌هاي متحصنين را نوشته‌ايم كه خواست ملت است.

آقا جمال ـ بله. بي‌تعارف، خري خواست با دختر قاطر عروسي كند، ملتي را گوسفند كردند.

بهادر ـ به اهل بيت سلطان اهانت مي‌كنيد؟ ] به حال سكته‌ مي‌افتد[

]بيرون صداي همهمه و شليك و زاري[

]به بيرون مي‌نگرند[

صدرالعلما ـ غلام‌هاي كشيك خانه به جان مردم افتاده‌اند آقا.

بهبهاني ـ به شاه بفرماييد بنده و رفقا اين جا هستيم تا گوش شاه به صداي ملت آشنا شود. قلندر، اعلاميه‌ تحصن را بخوان.

قلندر ـ اينكه مرده آقاي بهبهاني.

بهبهاني ـ موت انواع دارد مؤمن. يكي از آنها موش مردگي است.

]قلندر به پا خاسته مي‌خواند[

قلندر ـ ]خطاب به امير بهادر كه حالش بد و نيمه بيهوش است[

تأسيس عدالت‌خانه در تمام شهرهاي ايران براي جلوگيري از ستمگري حكام اجراي قوانين اسلام دربارة مردم به طور يكسان.

عزل موسيو نوز.

عزل علاءالدوله از حكومت تهران.

برداشتن عسكر گاريچي از راه قم.

بازگرداندن حاج ميرزا محمدرضا از تبعيد.

بازگرداندن توليت مدرسة خان مروي به حاج شيخ مرتضي.

كم نكردن توماني دهشاهي از مواجب و مستمريات.

]قلندر نامه را روي سينة امير‌بهادر مي‌اندازد / همه مي‌روند / نور صفحه عوض مي‌شود/ تنها اميربهادر به همان حال مانده / گويا مكان دربار است / سفير عثماني كه با كلاه عثماني مشخص است وارد مي‌شود و اعلاميه را از روي امير بهادر بر‌ مي‌دارد / مشيرالدوله وارد مي‌شود[

سفير عثماني ـ جناب مشيرالدوله، بنده به عنوان وزير مختار عثماني مكلفم اعلاميه متحصنين عبدالعظيم را به شما كه وزير امور خارجه مملكت ايران هستيد بدهم تا به حضور مظفرالدين شاه برسانيد.

]مظفرالدين شاه وارد مي‌شود و نامه را مي‌گيرد[

مظفرالدين شاه ـ به سفير عثماني بنويسيد كه خواستهاي آقايان پذيرفته شده و خود آنان با شكوه و پاسداري به تهران باز گردانده خواهند شد.

. . . مشيرالدوله، يكوقت انقلاب نشود، ما اينقدر كوتاه مي‌آييم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 2:3  توسط سید مهرداد ضیایی_محمد رضا عرفانی  | 

 

درد در مچ پای راست.همان پایی که فروردین امسال در میان پیاده شدن از یک اسب ارام و نجیب ناباورانه چنان از زانو چرخید که تقریبا همه ی رباط ها و پیوند هایش پاره شد وحالا هم معلوم نیست این پا به کجا بند است و چگونه راه میرود.واگر که نامش وشکلش پا نبود ای بسا که در این زمانه ی دیوانه به بی هویتی و معلوم الحالی در عین ناکجا ابادی و حتی به اب خوردن از اخور بیگانه متهم میشد.هر چند وابستگی یک پای بیمار  و سر سپردگی ان به اجانب و ابخواری از اخور و بی هویتی و بیریشگی ان بیشتر یک کیفر خواست سورئالیسی به نظر میاید اما باز هم در این روزهای مجنون ،گفتن انها از جانب دوست ودشمن بعید نیست که همیشه غریب است.و اگر نبود گفتگوهای این چنینی من و محمد رضای عرفانی در درمانگاه لواسان از پس یکسال بی خبری از هم وبا فاصله ی چند صد متر از هم، در یک شهر سابقاساده و خلوت واکنون تهران زده ،حالا هم این وبلاگ وجود نداشت.

به هر روی شکایت او و من از دوست بیش از دشمن بود .اگر هر کدام از ما می توانستیم از پس یکی دو دهه کار کردن  در حوزه ی ادبیات نمایشی از نوشتن و ترجمه و تالیف تا ....حتی به اندازه ی یک دهم انچه برای دل بزرگ کشو ها و قفسه های خانه پس انداز کرده ایم ،چیزی از عر قریزان خود را درقالب کتاب حتی با شمارگان یکهزار ویا در صحنه حتی با نعداداجرای بیست روز ، می دیدیم واگر اظهار لطف حیرت انگیز دوستان وسپس تنها گذاردن شگفت دوستان را نمی دیدیم شاید به فکر چنین وبلاگی نمی افتادیم.

جور دوستان و لطف بیگانگان کار خود کرد تا به اندیشه بیافتیم و قصد کنیم از این پس د راین جا و هر از گاه نمایشنامه ای از خود (یعنی نویسندگان وبلاگ) ونیز از دیگران ،ازترجمه گرفته تا تالیف رابگنجانیم و بنگاریم.نمایشنامه هایی برای صحنه ، رادیو، تله ویزیون که کسی جز خدا نمی داند کی چاپ یا تولید واجرا میشوند.اما با هر اینده ای سر انجام این جا خواهند بود .تا ان جا که بتوانیم و بشود. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 2:29  توسط سید مهرداد ضیایی_محمد رضا عرفانی  |