]صداي سكوت دشت / صداي پيچيدن باد در درختان / صداي پرندگان و وحوش / مظفرالدينشاه همراه عليخان امين الدوله صدراعظم و يك فراش، دوربين كشيده نگاه ميكنند / مظفرالدين شاه با يكدست دوربين را بر چشمش نگاه داشته و با دست ديگر عصايي را براي دادن علامت بلند كرده است / امين الدوله هم در سكوت دوربين كشيده، اما دست آزادش را هر از گاه به علامت نفي رو به بالا تكان ميدهد. فراش هم همين طور / مظفرالدين شاه بر عكس به علامت تأييد، عصايش را به پايين تكان ميدهد / اين حركات در پاسخ همديگر چند بار تكرار ميشود تا جايي كه مظفرالدين شاه با قاطعيت عصا را پايين ميدهد / ناگهان صداي نفير و كرنا و دهل شكار بانان / لرزش سم ضربههاي از گريز حيوانات شكاري / مظفرالدينشاه و امين الدوله و فراش تفنگ به دست ميگيرند/ مظفرالدين شاه تفنگ را روي سه پايهاي قرار ميدهد تا درست تنظيم كند / امين الدوله و فراش شليك ميكنند / مظفرالدينشاه از جا ميپرد و خشمگين ميشود[
مظفرالدين شاه ـ مگر من عصايم را پايين بردم يا علامت دادم كه شليك كرديد؟
امين الدوله ـ فدايت شوم محو آن غزال شدم.
مظفرالدين شاه ـ اگر كسي نداند گمان ميكند، به جاي غزال خاتون ديديد، هول برتان داشت، به جاي آنكه به ناز و كرشمة او نگاه كنيد، بيجانش كرديد.
امينالدوله ـ خاتون پُر ناز و كرشمه در اين صحرا چه ميكند؟
مظفرالدينشاه ـ اين طور كه عمله و اكرة ما و شما و اهل سلطنت و اين رعيت فقير درخت مياندازند و وحوش را شكار ميكنند بعيد نيست همين جاها خيابان شود از قبيل لالهزار در سالهاي آتيه. آن وقت ميخواهم ببينم به كرشمه جات شليك ميكني يا كار ديگر.
امين الدوله ـ چه كند بينوا ندارد بيش.
مظفرالدين شاه ـ اختيار داريد. شما كه بي نوا نيستيد. فيالواقع دارايي شما از ضياع و عقار و خدم و حشم و ابنيه و نقود . . . ،اگر بيشتر از ما نباشد كه سلطان مملكتيم كمتر نيست. آن وقت شما درويش بينوا هستيد؟ لابند بنده هم قطب دراويش هستم.
امينالدوله ـ فيالواقع آنچه داريم از ارثيه سلطنت شاه بابايمان داريم و از صدقة سر شما.
مظفرالدين شاه ـ بله. اگر سلطنت مستقيمتر از اين به اولاد فتحعليشاه و شاه باباي همة ما ميرسيد اي بسا بنده صدراعظم شما بودم نه شما صدراعظم ما.
امينالدوله ـ صدراعظمي براي شما براي بنده نعمت است.
مظفرالدين شاه ـ ]سكوت ميكند و به سويي ديگر خيره ميشود[
امينالدوله ـ جسارتاً اين سكوت از چه بابت است؟
مظفرالدين شاه ـ به اين فكر ميكرديم كه آنقدر كه ما بر سر هم منت ميگذاريم و براي هم نعمت و نقمت ميشويم، براي رعيت هم اسباب نعمت هستيم يا خير؟
امينالدوله ـ عجب . . . ، عجب . . . .
مظفرالدين شاه ـ بله آقاي شاهزادة صدراعظم، شنيدن اين حرفها بايد هم شما را شگفت زده كند.
امينالدوله ـ حضرت خاقان امروز چندان سر كيف و تر دماغ نيستيد. الحمدلله، شكار در پنجه و باده در كف و يار . . . .
مظفرالدين شاه ـ الحمدلله . . . ، الحمدلله كه غمي نداريم.
امينالدوله ـ حضرت اگر از اينكه پيش از شما، جان نثاران شكار را زدند، شكار شدهايد كاري ندارد. اين همه زمين و اين همه شكار. همه ملك خودتان است. بزنيد و كيفش را ببريد.
مظفرالدين شاه ـ ما كجاييم در اين بحر تماشا تو كجا؟
امينالدوله ـ ما زير ساية شما.
مظفرالدين شاه ـ فيالواقع اين زبان پاسخگوي شما برابر است با كل شازدگيتان.
امينالدوله ـ من سكوت اختيار ميكنم قربان. اعصاب شما در اين چند ماهه بسيار ضعيف شده است.
مظفرالدين شاه ـ بله. بسيار ضعيف شده است. ضعيف بود، ضعيف تر شده و بدتر از همه آنكه دوست نداريم هيچكدام كه بگوييم اين ضعف و فتور اعصاب از چيست؟ . .
امينالدوله ـ از چيست قربان.
مظفرالدين شاه ـ بله لابد شما نميدانيد از چيست؟ . . . بندة خدا اگر ميخواستي در اين باب حرف بزني كه اين طور نميگفتي تا من خودم بگويم.
امينالدوله ـ شما بفرماييد خودتان را سبك كنيد.
مظفرالدين شاه ـ مگر از آجيل شب يلدا رودل كردهايم كه خود را سبك كنيم.
امينالدوله ـ بنده هر چه ميگويم شما عصبانيتر ميشويد. اين طور كه نميشود رشته سخن را ادامه داد.
مظفرالدين شاه ـ شما نادان و كم هوش نيستيد امينالدوله. بسيار هم زيرك و سياسيّه. اما گويا آن طور كه ما و شما به دنيا نگاه ميكنيم به كار نميآيد. يعني كمكمك، قوتّش را دارد از دست ميدهد. شما ميفهميد چه ميگويم، اما به راه خودتان ميرويد.
امينالدوله ـ ]سكوت[ بله، داد و بيداد و قيل و قال اين رعيت را ميگوييد كه به حق خود راضي نيست . . . حضرت خاقان عرض ميكنم كه گوشت غزال از همة اين حرفها بهتر است.
مظفرالدين شاه ـ اينكه حق رعيت چيست درست نميدانم. اما گويا ما هم كه سلطان باشيم تكاليفي داريم كه بايد انجام دهيم.
]فراشها تكههاي قصابي شدة غزال را ميآورند[
امينالدوله ـ افتخار بدهيد آشپز باشي شما اين بار من باشم.
مظفرالدين شاه ـ بفرماييد. سلاخي و قصابي را ديگران كردند، شما بريان و كبابش كنيد.
]امين الدوله پشتهاي شاخه را از گوشهاي ميآورد و شروع به شكستن آنها ميكند[
مظفرالدين شاه ـ ميگوييم علي خان.
امينالدوله ـ به گوشم سلطان من.
مظفرالدين شاه ـ در فرنگ كه بوديم بلا اختيار متوجه اموري شديم كه تا به حال چندان به آن عنايت نداشتيم.
امين الدوله ـ خب آن جا دنياي ديگري است.
مظفرالدين شاه ـ بله. جاي ديگري هست، ولي انسان كه انسان است آقا . . . ،
امين الدوله ـ منظورتان چيست؟
مظفرالدين شاه ـ تاريخ آنجاها را خوانده بوديم ولي اين بار به عينه ديديم. براي اين كنستيتوسيون خيلي آدمها آن جا كشته شدند و قصابي شدند و كباب شدند. فيالواقع براي آنكه همان طور بشود كه اميركبير مرحوم خيالش را داشت، آن جا چند صدسالي خون و خون ريزي بود.
امين الدوله ـ خدا رحمت كند ميرزا تقي خان را، سودايي بود، حتي شاه را هم چندي سودايي كرده بود.
مظفرالدين شاه ـ سودا و صفرا را به اطبا واگذار عليخان. آن جا آن همه خون ريخته شد تا دارالشوراي ما بشود پارلمان. رعيت از هر جنس كه هست كسي را انتخاب كند بيايد در شورا، حرفش را بزند، حقش را بگيرد.
امين الدوله ـ اين كه نميشود هر كه انتخاب كند و حرف بزند و حق بگيرد. حق را شما ميدهيد.
مظفرالدين شاه ـ چرا نميفهمي صدراعظم؟ در آن جا فقط عمله و اكره و فراشهاي شاهان نبودند كه ملت را قصابي و كباب كردند. موزهها و كتابخانهها و اين قبيل محلات آنها پر است از نشانههاي شاهان و شاهزادگاني كه همين سرنوشت را پيدا كردند، آن هم به دست ملت عصباني؛ مثلاً قهوه قجري يا چه ميدانم شامپاين قجري يا كوفت ديگر خودشان.
امين الدوله ـ ]مشغول خرد كردن گوشت است كه دست خود را ميبرد[ آخ دستم. بريدم حضرت والا. گوشت اين غزالها هم سفت شده از بد روزگار.
]صداي بال زدن كبوتر / توجه امينالدوله و مظفرالدين شاه به آسمان جلب ميشود[
مظفرالدين شاه ـ كبوترها اين جا چه ميكنند؟
امين الدوله ـ كفتر چاهيهاي اطرافند. از باغات و جاليزجات ميآيند.
مظفرالدين شاه ـ خير آقا. اهلي هستند. بعد از اين همه سال، توفير كبوتر اهلي و وحشي را ميفهميم. بگوييد بگيرندشان. گمانم چيزي به پايشان دارند.
امين الدوله ـ فراشها. بگيريد چند تا از اين كبوترها را. بلكه كنار غزال زميني، سينه و بال كبوتر هوايي هم به نيش كشيديم.
مظفرالدين شاه ـ نكشيد هيچكدامشان را.
]فراشي قفس كبوتر ميآورد / مظفرالدين شاه در قفس را باز ميكند و نامهاي را از پاي كبوتر ميگشايد[
مظفرالدين شاه ـ نگفتم علي خان . . . ]باز ميكند و ميخواند[ الله اكبر . . . ، الله اكبر . . . ، گوش بگير صدراعظم، ببين چه نوشته در كاغذ پاي اين كبوتر نامه بر:
سلطان مملكت مظفرالدين شاه قاجار، اين كبوتر اگر براي شما نشان حرّيّت نيست، در تاريخ يكي از نشانهاي حرّيّت بوده و هست. همان امر خدادادي كه شما با قدرت مطلقة خود از آحاد اين مملكت دريغ داشتهايد و در اين دريغ، بيشتر اندروني و بيروني شما از خوانين گرفته تا شاهزادگان و تازه به دنيا رسيدگان، شريك هستند. ملت آگاه است كه طبع شما نرمتر و خوي مستبدانة شما كمتر است. پس صداي ملت را دريابيد زيرا شجرة قاجار رو به افول و سستي ميرود، علفهاي هرز، آن را خوردهاند و بيماري و فساد جانش را گرفته است و آنگاه كه حكومت با قواي قهريه ساقط شود، آشوب و بلا، رطب و يابس را با هم طعمة آتش ميكند و از ايران چيزي باقي نخواهد ماند. اگر در زمان پدر سلطانتان در تبريز وليعهدي كرده، از قضايا بيخبر بودهايد، بدانيد كه اكنون عذري نداريد و فيالحال كه فرنگ نيز رفتهايد ميدانيد كه حقوق حقة انسانهاي اين ملك كمتر از انسانهاي فرنگ و ينگة دنيا نيست كه خداوند انسانها را برابر آفريد. نه صنعت داريم نه اسباب تمدن از قبيل مدرسه و دارالعلم و روزنامه و تياترو نه اهم از آنها پارلمان يا همان دارالشورا. كاري كنيد پيش از آنكه محشر صغري بر پا شود.
مظفرالدين شاه ـ بفرماييد آنچه در فكر مغشوش ما ميچرخد اين جا بيان شده، بفرماييد براي مطالعه مجدد بد نيست ]كاغذ را به سوي امينالدوله ميگيرد[
]امين الدوله كه در حين خواندن كاغذ، سر خود را به روشن كردن آتش در منقل سلطنتي گرم كرده بود، كاغذ را ميگيرد و آن را در منقل مياندازد[
امين الدوله ـ وقعي نگذاريد به اين حرفها حضرت خاقان. كبابتان را ميل بفرماييد كه خوش عطري دارد غزال وحشي. حالا صيد شده يا رها، توفير نميكند.
مظفرالدين شاه ـ اگر اين نامه مرا به عمل وا نميداشت، رفتار شما وا ميدارد . . . ، دستور ميدهيم جلسهاي با آقايان وزرا و مشاوران و رجل سياسيه منعقد شود. حرفها دارم كه بايد گفته شود . . .
]امين الدوله دوباره،اشاره به منقل ميكند[
مظفرالدين شاه ـ نه علي خان، سالها در پاي خوان رنگين و منقل سنگين حرف زديم. بر صندلي مينشينيم در كنار هم و مذاكره ميكنيم، شايد اين بار خيري ديديم. عجله كنيد.
]فراشي در كنار شاه، خبر جلسه را جار ميزند / فراشها و صحنه ياران صندليها را ميگذارند در دو رديف چپ و راست شاه و در عرض صحنه به سمت دوربين[
فراش ـ اليوم جلسة بزرگان و اعيان و وزرا و مشاوران در حضور مظفرالدين شاه قاجار براي مذاكره و مشاورده در باب حوادث اخير مملكت در كاخ منعقد ميشود ]روي هر صندلي لباسي به نمايندگي شخصي مورد دعوت گذاشته ميشود[
مظفرالدين شاه ـ سلطنت ايران بر حسب شأن و مقام خود، به مقتضاي وقت و زمان، بسيار عقب افتاده. خيلي بايد جد و جهد و كوشش كرد تا به همسايگان و دول همجوار خود برسيم. لذا تعويق در اجراي اصلاحات و تأمل در كارها، ابداً روا نيست. چه هر قدر زودتر به اصلاحات بپردازيم دير است. بايد دو اسبه تاخت به منزل رسيد. جناب امينالدوله، ما خود سبب تأمل و تعلل شما را در اجراي اصلاحات ميدانيم كه البته به ملاحظة حفظ قدرت مطلقة ماست. اين نكته را خودمان كاملاً دانستهايم و هرگاه رضا به محدوديت نبوديم، چنين تكليفي نمينموديم. شما را با كمال اطمينان امري مينماييم كه با قوت قلب و استقامت رأي به اصلاحات لازمه ولو آنكه منافي با اختيارات مطلقة ما باشد سريعاً و عاجلاً بپردازيد. از اين به بعد هيچ عذري پذيرفته نخواهد بود. ترتيب اصلاحات را بدهيد. به حضور آورده، امضا فرماييم. اكنون ميخواهيم دوباره به فرنگ برويم كه فيالحال از اوجب واجبات است. ]مظفرالدين شاه رو به دوربين از قاب خارج ميشود و نور ميرود[
]نور ميآيد / يك فراش ورود رسمي شاه و مراسم سلام را ميخواهد جار بزند[
فراشباشي ـ السلطان بن سلطان بن سلطان و الخاقان بن خاقان بن خاقان مظفرالدينشاه قاجار ]آهنگ نقارهخانه و ورود شاه به صحنه[
]در صحنه دو وزير با سرهاي شكسته / لباسهاي پاره و ابزار شكسته ايستادهاند در دست يكي كتاب است و دوات و قلم بزرگ و در دست يكي شمشير به كمر تپانچه[
مظفرالدين شاه ـ اين اولين مراسم سلام ما پس از مراجعت از فرنگ پدرسوختهها؟ شما وزير هستيد يا كودك مكتبخانه؟
وزير انطباعات ـ حضرت سلطان. اين وزير جنگ شما ملت را ميكشد به درك. ميگويد در كتابهاي تاريخ شرح جنگهايي را چاپ كنيم كه اصلاً نرفته و نكرده به جهنم. ميگويد تمام روزنامههاي دولتي دارالطباعه را خمير كنيم كه مصرف كجاي مهماتشان كنند.
وزير جنگ ـ دارالطباعهاي كه شرح افتخارات ما را چاپ نكند برود به ما تحت اسفل اوليتر. شنيدهايم بابت هر شكايت كه چاپ ميكنند از وزير گرفته تا درويش همه را لخت ميكنند.
مظفرالدين شاه ـ اين طور ميخواهيد امنيت سرحدات را حفظ كنيد؟ اين طور ميخواهيد به معارف و فرهنگ برسيد؟ كدام امنيت، كدام معرفت، كدام حق، كدام قانون.
وزير معارف ـ آقا وزير عدليه هم در راه است. دزدها يكشنبه محكمه را غارت كردهاند.
وزير جنگ ـ آن هم به خاطر مذخرفات چاپ شدة شماست.
وزير معارف ـ در شهر اگر كه مست گيرند . . .
وزير جنگ ـ خفه . . . ]چيزي به سمت او پرت ميكند[
مظفرالدين شاه ـ ]بي اهميت به آنها حرف ميزند[ محققاً آنچه از دولت خواهش شده، براي اصلاحات سياسي و ملكي كافي نيست و سعادت ابدي ملت و دولت را تأمين نخواهد كرد. شما موضوع اصلي را يا به ملاحظة ما يا به ملاحظات ديگر موضوع بحث قرار نميدهيد.]وزير عدليه و وزير دربار وارد ميشوند[ ]با فرياد و در هم شكسته[
وزير عدليه ـ اگر قاضي القضات شكايت داشته باشد بايد چه كند؟ منكر وزير عدليه باشيم . . .
وزير دربار ـ وقتي وزير دربار كه ما باشيم، حق و حقوقمان . . .
وزير عدليه ـ خفه . . . ] چيزي به سمت او پرت ميكند[
وزير دربار ـ پدر سوخته . . . ، ]با پرتاب چيز ديگري پاسخش را ميدهد[
] تا انتهاي حرفهاي مظفرالدين شاه همه و در صورت امكان چند نفر ديگر از اعيان و اشراف وارد ميشوند و با هم درگير ميشوند و چيزهايي به سوي هم پرتاب ميكنند / مظفرالدين شاه در ميان آنها راه ميرود و حرف ميزند و در حين حرف زدن چيزهايي مثل كتاب و دفتر، دوات و جوهر، كتاب، ميوه و مانند اينها به او اصابت ميكند[
مظفرالدين شاه ـ خودمان موضوع را ميگوييم. عدالتخانه، افتتاح آن و اجراي قانون اساسي، انتظام وزارتخانهها و ادارات دولتي به صورت جزيي و كلي. كه در امور خويش مستقل عمل كرده، مسئول خودشان باشند و البته با صلاحديد مجلس وزرا عمل كنند و در آنها رجال مسلط بر امور باشند تا حقوق خود و ملت را رعايت كنند. فيالواقع تمام اينها هم كافي نيست. تا ما اختيارات ملوكانة خودمان را محدود نكرده پايبند چيزي نشويم، براي ملت ترقي معنويه و ماديه نخواهد بود و همه بايد اين طور پابند قانون باشند ]كم كم صدايش اوج ميگيرد[ ما با طيب خاطر به شما اجازه ميدهيم در خير ملت و دولت و آبادي مملكت، ملاحظة اختيارات مطلقة ما را ننماييد. چرا كه ذات اقدس ما، تواليت مطلق خود را . . . .
]نور ميرود[
]نور ميآيد / مظفرالدين شاه بر جايگاهي شبيه تريبون مجلس است و پشت او در پس زمينه، عكس بزرگي از مجلس اول است كه تمام پشت صحنه را پوشانده / شاه به شدت مريض احوال است[
مظفرالدين شاه ـ فيالواقع آنقدر كه در ايام و ليالي كه در گذشتة نزديك بر ما گذشت بر ما فشار آمد، بر احدي نيامد. هركس فشاري آورد. مشروطه خواه فشار آورد كه بله دربار ملعون و صدر اعظم و برخي ديگر فشار آورد كه نه. شياطين كه از سفارتهاي روس و انگليس و عثماني تحريك ميشدند جور ديگر و هر احدي از آحاد ملت از هر صنف و طبقه كه يك نحوي به او فشار آمده از آدم صفي الله تا الحال به ما فشار ميآورد. علي اي حال، مصمم شديم كه مجلس شوراي ملي از منتخبين شاهزادگان و علما و قاجاريه و اعيان و اشراف و ملاكين و تجار و اصناف به انتخاب طبقات مرقومه در دارالخلافة تهران تشكيل شود كه در مهام امور دولتي و مملكتي و مصالح عامه مشاوره و مداقه كند. و به هيئت وزرا در اصلاحاتي كه از باب قانون و حقوق و سعادت ملت خواهد كرد، استعانت كند و در كمال اطمينان و امنيت عقايد خود را در خير دولت و ملت به توسط شخص اول مملكت به عرض برساند كه به صحة همايوني به اجرا بگذاريم. به موجب اين دستخط ]كاغذي را به همه نشان ميدهد[ كه در 13 مرداد 1285 هجري شمسي، مطابق 14 هم شوال 1324 هجري، كه در قصر صاحبقرانيه، فرمان مشروطيت را امضا فرموديم، اميد داريم بعد از اين همه فشارها، به تك تك ملت، اين مجلس شورا مبارك باشد. ما هم مشعوفيم كه ايران جز ممالك صاحب قانون اساسي و داراي پارلمان و نظام تفكيك قوا شد . . . ، ما خيلي مريض هستيم جناب صدراعظم، اينها حالا بايد انتخاب كنند؟
صدراعظم ـ بله قربان.
مظفرالدين شاه ـ خب بكنند. به هر حال نگهبان عدل ما باشند خوب است. حالا واقعاً مثل فرنگ ميشويم؟!
صدراعظم ـ شايد نه . . . ، مهم آن است كه سعادت مند بشويم . . . حالا واقعاً ميشويم؟
پايان
سیدمهردادضیایی
نوشته ی:محمد رضا عرفانی
آدمها :
رضا
پروانه
کاوه
صحنه:
سه صندلی
هرسه بازیگر روی صندلی ها نشسته اند
سونات باران
رضا:
وقتی بارون میاد میشینم پشت فرمون
یقه ی کاپشنمو بالا میدم
دستکشای چرمیمو دستم میکنم و یه سیگار آتیش میزنم
یک ...دو...سه ...
ساختمونا وآدما از کنارم می گذرن
بارون شلاقی به شیشه جلو می خوره
قلبم تند تند میزنه
سرعتشو زیاد میکنم انقدر که درختای اطراف بهم بچسبن
دلم می خواد خورشید از پشت ابرا بیرون بیاد
آفتابِ بعدِ بارون منو تحریک میکنه و میفرسته توی بزرگراه
بزرگراهی که آخراش یه پارکه با درختا ی جوون ونیمکتای سیمانی .
پروانه :
همیشه زیر این درخت و روی همین نیمکت می شینم
می شینم به پرنده های مهاجرنگاه میکنم
تااونجا که چشم کار میکنه
وقتی از بالای سرم رد می شن یک لحظه فکر می کنم باهاشون پرواز می کنم
از دیدن پرنده ها لذت می برم
وقتی نسیم میاد صورتم تازه می شه
بچه که بودیم با پدر ومادرم می رفتیم اوشون فشم
اونجا پر از پرنده بود
به درختا تاب می بستیم
تاب می خوردیم
من پرنده ها رو نگاه میکردم
برگشتن کنار پنجره ی ماشین می شستم
انقدر به بادکنکا نگاه می کردم که خوابم می برد
اینجا بوی بلال نمیاد
کاوه :
فرصت نشستن ندارم
از راه دوری میام
خیلی دور
چمدون به دست وسط یه خیابون خیس وخلوت
بوی نم بارون
صدای قدم هام روی سیمان پیاده رو
هرم نفسم توی شال گردن
چشمام بی اراده روی همه چی سُر می خوره
اراده ای ندارم
پاهام منو می کشونه
افکارم به هم ریخته ست
دنبال یه جایی می گردم
یه جای امن
فرودگاه لندن
ایستگاه اتوبوس
اون نیمکت
نیمکتم
بارونی می پوشم
شال گردنمو شل می کنم
سیگار می کشم
پکای عمیق می زنم
جَز
قهوه
زیر سیگاری
مه و بارون با هم قاطی می شن
ماشینا از توی مه بیرون میان
ستونی از بارون و مه با چراغا می پیچن و دور می شن
نمی تونم فاصله رو تشخیص بدم
رضا :
نیم متریم ام نمی بینم
بارون شرشررو شیشه ی ماشین پخش می شه
آدماتوی مه با لباسای رنگوارنگ
رنگامثل لکه های آبرنگ روی مقوا می شن
تار ودر هم
از کنارم رد می شن
من رنگین کمون رو خیلی دوست دارم
آفتاب وبارون به هم می رسن
توی خلاء
چه رنگایی
ازقرمز تا بنفش
بنفش ...
یه معکوس می کشم و دور می زنم
می بینمش
از ماشین پیاده می شم
به طرفش می رم
صدای بارون که به چتر می خوره ...
پروانه :
باد میاد
چشامو می بندم
صدای قدمام روی شنای پارک توی گوشم می پیچه
چه رعد و برقی
هر آن ممکنه بارون بگیره
چه بارونی
همه دنبال یه سر پناه میگردن تا خیس نشن
ساعتایی میام که پارک خلوته
خیابون بهتر دیده می شه
کسی هم خلوت آدموبه هم نمی زنه
کاوه:
خیابون خلوت تر می شه
از یه جایی صدای هار هارِ گیتار برقی میاد
دلم می خواد لا به لای درختای جنگل پرواز کنم
مثل باد
لای برگا بلولم
انقدر پر بزنم که خسته بشم
بشینم روی یه شاخه
همونجا لونه بسازم
بمونم
سکوت می خوام
اون راه شنی
اون درختای کاج و چنار و سپیدار
توی مه
رضا:
مه که می ریزه مه شکنا رو روشن می کنم
از سیگار فروش جلوی پارک سیگار می خرم
مه که می ریزه دلم می خواد بزنم به سیم آخر
ساحل شنی
صدای دریا
موجا روی هم می ریزن
دستکشای چرمیم
خیلی وقته پیپ نکشیدم
پروانه :
وقتی برای دیدن بچه ها به قسمت بازیشون می رم
وای !
دخترا با موهای بافته
پسرا با سرای تراشیده
دوتا دوتا وسه تا سه تاسوار تاب می شن وسرسره بازی می کنن
تاب بازی
اگه بارون شدیدباشه میام زیر این طاقی
از دیوارای ترک خورده و بوی گند حالم به هم می خوره
چه حرفای زشتی روی دیوار نوشتن
زمین بارون بالا میاره
بالا میارم
حالم بهتره
صدای بارونو می شنوم
توی ناودون می ریزه و ولو می شه روی کاشیای حیاط
دیگه نمی خوام توی اتاق بمونم
کاش بارون بند بیاد
پرنده ها خیس وخسته ن
می خوان برن یه جای دور
می خوان روی شاخه ها بشینن و نفسی تازه کنن
کاوه:
هوا ابری بود
یادم نیست کجا خوابم برده بود
بوی صمغ کاج میومد
چشمام قی کرده بود
به زور بازشون کردم
یه اتاق بزرگ و سفید
صورت تار مدیره ی پانسیون واضح تر شد
انگشتشو گذاشت روی دماغم و خندید
گفت:
You’re so cute,baby
زل زل نگاش کردم
پروانه ی روی لباسمو نشون داد و گفت:
Butterfly
نگاش کردم
گفت :
Butterfly
گفتم :پروانه
موهامو به هم ریخت وخندید
گفت:
You’re so cute
منو بوسید
زل زل نگاش کردم
Cute!
( سکوت )
رضا:
نیمکت سیمانی کنار درخت سپیدار
ساعت پنج عصر
به طرفش رفتم
چشماش...
بارون رگباری به چتر می خورد
شونه به شونه راه می رفتیم
همیشه دو تا قطره روی نی نی چشماش نشسته بود
توی آینه نکاه می کنم
خودمو می بینم
دارم پیر می شم
این خیابون به کجا می خورد؟
پروانه :
از اینجا خیابون پیداست
بایه نیم دور از جلوی پارک میگذره و لای درختا گم می شه
گاهی اون ماشین سفیدو میبینم که میاد
لحظه ای می ایسته و رد می شه
نمی دونستم باید چی بگم
همیشه این طور موقع ها دست و پامو گم می کنم
حتی یادم می ره خداحافظی کنم
آدما حرف می زنن
من فقط گوش می دم .
رضا:
به طرفش رفتم
چترموگرفتم روی سرش
سوارماشین می شیم و گردش می کنیم
نور چراغا روی صورتش می لغزه.
هیچی نمی گه
خجالت کشیده!
کاوه :
بارون که می آد جنگل یه پارچه آواز می شه
پروانه:
خونه م نزدیک پارکه
خونه ای که بوی جنگل توی اتاقاش پیچیده
آفتاب از پنجره افتاده روی فرش
گرما
بوی جنگل
اون ماشین سفید
دلم می خواد بخوابم
چشمام خسته ست
دلم می خواد بخوابم و خواب ببینم
کاوه:
<